سلام ای عشق من
عصر عاشورا ، ارباب تنها شده است
یارانش را به اسم صدا می زند:
" مسلم ، حبیب ، زهیر ، بریر ..."
"شما را چه شده که می خوانم تان ، ولی جوابم را نمی دهید؟! "
و صدایی در گوش ملک و ملکوت می پیچد :
" هل من ناصر ینصرنی؟"
"هل من ذاب یَذُبُ عن حرم رسول الله؟"
از دور صدای کف و هلهله می آید...
دود مشعل ها بلند می شود...
***
رسم است که صاحب منصبان به استقبال لشگریان فاتح می روند
" جوانان بنی هاشم بیایید ! اصحاب برخیزید ! برای استقبال صف بکشید "
لشگری که کوفه و شام را فتح کرده ، حالا به قرارگاه برگشته
بی قراری ها شروع می شود...
زنان و کودکان مثل برگ خزان خود را از ناقه ها به پایین می اندازند
هر یک به جستجوی قبر عزیزی
راستی زینب جان ! لازم نیست زیاد دنبال قبر برادر بگردی
همان جا ، نزدیک همان ...
نزدیک همان گودالِ ...
پر از سنگ...
پر از تیغ شکسته ...
همان جا که دستی بر خاک نوشته :
هذا قبر حسین بن علی قتلوه عطشاناً
همه هجوم می آورند ، بچه ها زبان گرفته اند ، عمه ها می خواهند آرام کنند این زن و بچه ها را
سکینه گم شده انگار ...
قبر بزرگی آن حوالی است
با خود می گویند : بابا که عمو را از علقمه نیاورد ، پس این قبر ...
مزار کدام جوان رشیدی است؟!
آه قاسم ! زیر دست و پای لشگر و اسبها ...
اما انگار یک قبر گم شده است !
می شمارند ، یک قبر کم می آید ...
باز هم می شمارند ، باز هم یک قبر کم است ...
مادر علی اصغر دوباره بی تاب شده ...
"قبرت کجاست پسرم که بیایم به قدر 40 روز جدایی ، برایت لالایی بخوانم؟!"
نجوایی می گوید : در آغوش سینه پدر جایش راحت است ...
آن سو تر ، دختری تنها در میان نخل ها راه می رود
باران اشک ، دیدش را تار کرده ...
دنبال عمویش می گردد ، با عمو حرف می زند :
" عمو ! ببخش "
"آخر عموجان ! بچه ها از عطش داشتند پرپر می زدند "
" عمو ! ببخش "
" عمو ! چشمهای علی نیمه باز مانده بود... "
" عمو ! تو شرمنده اهل حرم شدی ، من شرمنده بابا شدم ... آن وقتی که کمرش شکست"
دختر با خود زمزمه می کند تا اینکه از پشت یک نخل منظره ای هولناک پدیدار می شود
انبوهی تیر می بیند ، دریایی از تیر ...
و پاره های یک مشک ...
و قبری کوچک ...
***
سلام ای تشنه لب
سلام ای بی کفن
رسیده اربعین
سلام ای عشق من...
رفع الله رایة العبّاس (ع)
[
] :: [
نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱۱:٢٦ ب.ظ
]