در آرزوی دیدن رویت دلم خوش است ...
یک قافله عاشق به قافله سالاری زینب(س) باز به کربلا رسیده است
این بار یک اربعین گذشته است
از رقیه و طهورا و صفورا (علیها السلام ) نیز دیگر خبر نیست
یکی به کنج خرابه ماند و دو دیگری در آغوش هم در همان شام غریبان از ترس مردند
رباب(س) شاید دیگر فقط دل به همان گهواره باز پس گرفته شده دارد
سکینه انگار دیگر روی برگشتن ندارد ! هرچه نباشد او مشک را به دست عمو داد
نجمه خاتون شاید می بایست به دنبال عبدالله باشد و تازه عروسش به دنبال قاسم
شاید هم باید همه بروند علقمه تا سقا را بیاورند به خیمه ها
آخر او را به وقت رفتن برای آوردن آب ، هیچکس ندید ... و با اهل خیمه وداع نکرد
حتی زینب هم عباس را ندید و این داغ در آغوش کشیدن علمدار تا اربعین ماند
اما همه به هنگام رسیدن ، چون برگ خزان ازبالای ناقه های کاروان ، به زمین امدند
و فقط به دنبال یک قبر می گشتند
و آنهم فقط حسین بود
اما شاید دو نفر صدایشان در آن هیاهوی عزاداری از دیگران بیشتر بود
یکی رباب بود و دیگری زینب
رباب همه با این سخن ارام میکرد که :
کمی آهسته تر ... آرام باشید ... قبر را فشار ندهید ... !!!
آخر از امام سجاد(ع) شنیده بود که
علی اصغر را روی سینه پدر خوابانده و دفن کرده است
حالا او بود و عاطفه مادری .... او بود و همسر و فرزندی در یک مدفن
شاید خاطرات پیدا کردن سر طفل شیرخوارش در عصر عاشورا را مرور میکرد
یا شاید دوباره بدن اربا اربای حسین را بعد از تاختن اسبان می دید
واااااااااای .....
اما زینب باز هم باید صبر کند
او این بار هم باید آخر از همه با برادر باشد
همه چشم به صبر زینب دارند .. همه آرامش از او میگیرند
و اوست که باید دوباره با همان صدای خسته و بغض در گلو مانده اش
کاروان را به ارامشی سخت دعوت کند
وااااااااای .........
اما زینب(س) هم حرف دارد ...
برادر جان ... یادگار علی وفاطمه
میوه دل پیامبر و شبیه ترین برای من به حسن
آن روز در قتلگاه آمدم که جان دهم ، نشد !
آمدم که سپر بلایت شوم ، نشد !
آمدم که در برت بنشینم ، نشد !
آمدم که رخت بوسم ، نشد !
آمدم که از زمین بر گیرمت ، نشد!
آمدم تا سایه ی تن بی سر زیر تیغ آفتاب باشم ، نشد
از تمام تنت برای من یک بدن اسب تاخته ماند و سری که بر نی بود و بوسه بر همان رگهای بریده !
هر چه کردم نشد که بمانم ، نشد!
نشد که حتی امانتدارت باشم .... نبودم !
تو مپرس که سه ساله ام چه شد؟
همانگونه که من از طفلانم به عاشورا از تو سوالی نکردم !
تو مپرس از روی نیلی و ضربت سیلی و معجر خاکی در عصر عاشورا !
همانگونه که من از انگشت و اگشترت نپرسیدم !
اما من این بار امده ام که جان دهم
که جان میدهم ... که میشود
که آخر هم شد
با همین روضه ها
با همین دل سرگشته در صحرای کربلا
به نیابت از همه دوستان و بزرگواران
اربعین ، در کربلا ، دعاگوییم
یا علی
رفع الله رایة العباس(ع)
[
] :: [
نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٢:۱٠ ب.ظ
]