می کُشی ام با دو چشم لاله گون ...
و اَنـَا اَشْهَدُ یا اِلهى بِحَقیقَةِ ایمانى وَعَقْدِ عَزَماتِ یَقینى وَخالِصِ صَریحِ تَوْحیدى وَباطِنِ مَکْنُونِ ضَمیرى
وَعَلائِقِ مَجارى نُورِ بَصَرى وَاَساریرِ صَفْحَةِ جَبینى وَخُرْقِ مَسارِبِ نَفْسى وَخَذاریفِ مارِنِ عِرْنینى
وَمَسارِبِ سِماخِ سَمْعى وَما ضُمَّتْ وَاَطْبَقَتْ عَلَیْهِ شَفَتاىَ و َحَرَکاتِ لَفْظِ لِسانى وَمَغْرَزِ حَنَکِ فَمى وَفَکّى وَمَنابِتِ اَضْراسى
وَمَساغِ مَطْعَمى وَمَشْرَبى وَحِمالَةِ اُمِّ رَاءْسى و َبُلُوعِ فارِغِ حَباَّئِلِ عُنُقى وَمَا اشْتَمَلَ عَلیْهِ تامُورُ صَدْرى
وَحمائِلِ حَبْلِ وَتینى وَنِیاطِ حِجابِ قَلْبى وَاءَفْلاذِ حَواشى کَبِدى و َما حَوَتْهُ شَراسیفُ اَضْلاعى وَحِقاقُ مَفاصِلى وَقَبضُ عَوامِلى
وَاَطرافُِ اَنامِلى وَلَحْمى وَدَمى وَشَعْرى وَبَشَرى وَعَصَبى وَقَصَبى وَعِظامى وَمُخّى وَعُرُوقى وَجَمیعُِ جَوارِحى وَمَا انْتَسَجَ عَلى
ذلِکَ اَیّامَ رِضاعى وَما اَقلَّتِ الاَْرْضُ مِنّى وَنَوْمى وَیَقَظَتى وَسُکُونى وَحَرَکاتِ رُکُوعى وَسُجُودى اَنْ لَوْ حاوَلْتُ وَاجْتَهَدْتُ مَدَى الاَْعصارِ
وَالاَْحْقابِ لَوْ عُمِّرْتُها اَنْ اءُؤَدِّىَ شُکْرَ واحِدَةٍ مِنْ اءَنْعُمِکَ مَا اسْتَطَعْتُ ذلِکَ اِلاّ بِمَنِّکَ الْمُوجَبِ عَلَىَّ بِهِ شُکْرُکَ اَبَداً جَدیداً وَثَنآءً طارِفاً عَتیداً
اَجَلْ وَلوْ حَرَصْتُ اَنـَا وَالْعآدُّونَ مِنْ اَنامِکَ اءَنْ نُحْصِىَ مَدى اِنْعامِکَ سالِفِهِ
وَ انِفِهِ ما حَصَرْناهُ عَدَداً وَلا اَحْصَیناهُ اَمَداً.
سپس اى خدا و من گواهى دهم خدایا به حقیقت ایمان خودم و بدانچه تصمیمات یقینم بدان بسته است
و توحید خالص و بى شائبه خود و درون سرپوشیده نهادم
و رشته هاى دید نور چشمانم و خطوط صفحه پیشانیم
و رخنه هاى راههاى تنفسم و پرده هاى نرمه بینیم و راههاى پرده گوشم
و آنـچـه بـچـسـبـد و روى هـم قـرار گـیـرد بـر آن دو لبـم و حـرکـتـهـاى تـلفظ زبانم و محل پیوست کام(فـک بـالاى ) دهـان و آرواره ام و مـحـل بـیـرون آمـدن دنـدانـهـایـم و محل چشیدن خوراک و آشامیدنیهایم و رشـتـه و عصب مغز سرم و لوله (حلق ) متصل به رگهاى گردنم و آنچه در برگرفته آن را قفسه سینه ام و رشته هاى رگ قلبم و شاهرگ پرده دلم و پاره هاى گوشه و کنار جگرم و آنچه را در بردارد استخوانهاى دنده هایم و سربندهاى استخوانهایم و انقباض عضلات بدنم و اطراف سر انگشتانم و گوشتم و خونم و موى بدنم و بشره پوستم و عصبم و ساقم و استخوانم و مغزم و رگهایم و تمام اعضاء و جوارحم و آنچه بر اینها
بافته شده از دوران شیرخوارگیم و آنچه را زمین از من بر خود گرفته و خوابم و بیداریم و آرمیدنم و حرکتهاى رکوع و سجود من (گواهى دهم ) که اگر تصمیم بگیرم و بکوشم در طول قرون و اعصار بر فرض که چنین عمرى بکنم و بخواهم شکر یـکى از نعمتهاى تو را بجا آورم نخواهم توانست جز به لطف خود که آن خود واجب کند بر من سپاسگزاریت را دوباره از نو و موجب ستایشى تازه و ریشه دار گردد آرى و اگر حریص باشم من و حسابگران از مخلوقت که بخواهیم اندازه نعمت بخشیهاى تو را از گذشته و آینده بـه حساب درآوریم نتوانیم بشماره درآوریم و نه از نظر زمان و اندازه آنرا احصاء کنیم
این حسین(ع) است
خلاصه خلقت و سلاله همه خوبی ها ... خامس آل کساء
امام حج، به ملاقات خدای کعبه آمده است
این ندای امام العارفین است که در ظهر روز نهم ذی الحجة دعا میخواند:
اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَیْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ
وَلا لِعَطائِهِ مانِعٌ وَلا کَصُنْعِهِ صُنْعُ صانِعٍ
تمام شد ! تمام حرف همین بود !
حسین ! عاشورا ! علقمه ! تل زینبیه ! قتلگاه ! کاروان اسرا ! شام
این اولین کلام امام است ..
آخرین جمله را هم اینگونه فرمود:
رضاً برضائک
آنکه با یقین میگوید :ایمان دارم به آنکه هیچ حکم و امری نیست که به غیر تو اراده شود
و انجام پذیرد و یا از بین رود و دفع گردد ،
باید اخرین کلامش راضی بودن به رضای خدایش باشد.
اینک میخواهد گواهی دهد در محضر خدا و پاک ترین بندگانش در پاک ترین لحظات و لباس ها
اما گواهی دادن همه اعضا به وحدانیت و ایمان به خدا !!!
سر و جمجمه ! نور چشم ! رگ بدن ! مفاصل ! بشره پوست ! مو و ...
مولای من !
اگر رباب نداند ! سکینه نفهمد ! رقیه کودک باشد ! عبدالله نوجوان!
با دل زینب و عباس و علی اکبر و علی اوسط چه میکنید ؟
اینان که خود اسطوره های کلام هستند!
گریه های زینب(س) را ببینید ! بغض گلوی عباس(ع) را حس کنید!
این زیباترین شکر است برای زیباترین شهادت
شکر برای لحظه ای که از تشنگی " نور چشمان میرود "
شکر برای لحظه ای که از تشنگی" راه نفس بسته میشود "
شکر برای لحظه ای که از تشنگی " پرده گوش چیزی نمیشوند "
شکر برای لحظه ای که از تشنگی " دو لب خشک میشود و سخنی نمیگوید "
شکر برای لحظه ای که روی خاک میافتم و بینی و پیشانی بر خاک دارم
شکر برای دندانی که میشکنند !
شکر برای زبانی که از خشکی در دهان علی اکبر میگذارم
شکر برای قلبی که از نگاه منتظر رباب و خنده علی اصغر پاره میشود
شکر برای جگری که در داغ علی اکبر همچون بدنش ارباً اربا میشود
شکر برای استخوان های کمر و مفاصلی که در داغ برادرم عباس میشکند
شکر برای استخوان های قفسه سینه ام که بر آن اسب می تازد
شکر برای دنده و پهلوهایم که به نیزه ای سوراخ میشود
شکر برای مویی که در دست قاتلم گرفتار مشود
شکر بر لحظه ای که در پیشگاه تو سر از تنم جدا میشود
شکر برای بندبند وجودم و گوشت و پوستم که در راه تو از هم گسسته میشود
اری ای خدای من و ای معبود یکتای من
اکنون همه را در نهایت سلامت برایت آورده ام
تا شکر گزاریت کنم ... شکری که اگر تمام وقت و تمام عمر باشد
باز هم هرگز نتوانم
همه را در راهت میدهم تا بگویم که شکر تو از عدد و شمارش بیرون است
تو بر بندگانت منت داری
رفع الله رایة العباس(ع)
[
] :: [
نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٩:۱۱ ق.ظ
]