هنر مردان خدا

این بار قرار است کمی هنرمندانه بنویسیم !
دنیای هنر است و هنرمندی !نمیشود که از قافله عقب ماند
هنر شهادت
هنر بودن یا فنا شدن
هنر ماندن یا رفتن
هنر غیرتمندی
مردبودن هم هنرمندی میخواهد
هنر ....
این بار شاید هنر انتخاب باشد
حائز رتبه چهارم کنکور سراسری که آرزوی هر جوان مشتاق ادامه تحصیل است ؛در یک دست
در طرف دیگر انقلاب و جنگ و ارزش های نظام!
دریافت ٣ پذیرش از دانشگاه های فرانسه برای تحصیلات تکمیلی
انتخاب برای خدمت به اسلام یا کسب عنوان دکتری ومهندسی !
جدا اگر امثال آقا مهدی می ماندند ؛ امروزدارای چه جایگاه علمی و اجرایی میشدند؟
اگر جنگ نبود ؛ چقدر از این نخبه های مخلص و با سواد ، در خدمت
نظام و رهبری قرار میگرفتند ؟
مطمئنا نخبگان علمی و فرهنگی و سیاسی و حتی ورزشی ما اینان بودند
خوشبختانه اکثرشان فقط در یک بُعد شاخص نبودند
بلکه شاخصه ما برای شناخت و معیار ما برای سنجش قرار گرفتند
الگو و سنگ محک همه افعال و کارها برای دوران خود و بعد از خود شده اند
یادمان نرفته چهره غم زده و سراسر دلهره آن افسر ارشد عراقی که به عنوان
سر دسته اسرا زانو در بغل گرفته بود و مات چهره اقا مهدی بود !
چون وقتی دید فرمانده لشکر نیروهای ایرانی همان جوانی است که چندی پیش
هنگام شناسایی در سنگر او مشغول چایی خوردن بوده که او سَر میرسد
و با یک سیلی محکم و اهانت ، به خیال اینکه او از نیروهای خودش است
او را بیرون میکند و به خودش میبالد
حال پیش خودش می پندارد اگر نه با صرف یک گلوله ! که حداقل
باید صورتش با پوتین فرمانده لشکر به تلافی آن سیلی خورد شود
اما این " هنرمند " آنقدر بر نَفس ش کار کرده که در مقابل یک اسیر
هرچند فرمانده و مقصر ؛ برخود مسلط باشد و انتقام نگیرید
این هنر تسلط بر نفس را به یک بار نشان نداد !
مگر نبود وقتی که یک بسیجی نااشنا به او دستور داد تا برود برایش
آقتابه را دو بار از مسافتی دور اب کند و برگردد و او خاضعانه فقط "چشم"گفت
مگر نبود که انقدر بر نفس مسلط بود و آثارش در نمازش معلوم بود
تا جایی که بعد شهادتش نیز او را در کسوت امام جماعتی شهدا دیده اند.

یک بار به من گفت « روزها توی خانه حوصله ات سر می رود رادیو گوش کن . » آن موقع رادیو نداشتیم . از روز بعد یک جعبه ی آهنی روی طاقچه می دیدم . ولی باز ش نمی کردم . می گفتم حتماً بی سیمش داخل آن است . نمی خواستم بهش دست بزنم . چهار پنچ روز فقط نگاهش کردم . یک بار که آمد ، پرسید « رادیو را توانستی راه بیندازی ؟ » گفتم « کدام رادیو ؟ » گفت « همانی که توی آن جعبه ، سر طاقچه بود . » نمی تواستم بگویم احساس می کردم آن جعبه جزو حریم اوست و نباید بهش دست بزنم . همه کارها و حرف هایش را دربست قبول می کردم
شب ها از ترس موش ها نمی توانسم به آشپز خانه بروم . یک موکت زدم به آن جایی که فکر می کردم محل آمد و رفت موش هاست . یک شب که مهدی آمد گفت « خیلی تشنمه . آب خنک خنک می خواهم .» گفتم « پارچ بغله دستته . » گفت « نه ، باید بری واسم درست کنی . » رفتم با ترس و لرز آب یخ درست کردم . وقتی برگشتم دیدم دارد می خندد . گفت « از همان اول که موکت را آن جا دیدم ، فهمیدم قضیه از چه قرار است . می خواستم سربه سرت بگذارم . » گفتم « آره تو رو خدا مهدی یک کاری بکن از شرّ این راحت بشوم .» گفت « یک شرط داره .» من ساده هم منتظر بودم ببینم چه شرط می گوید . گفت « شرطش اینه که اگر موش ها رو گرفتم کبابشان کنی . »
آن شب من دیگر اصلاً نتوانستم شام بخورم
سلیقه اش دستم آمده بود . این که از چه لباس خوشش می آید یانمی آید . به قول خودش لباس اج وجق دوست نداشت . لباس ساده و تمیز ، کمی هم شیک ، رنگ های آبی آسمانی و سبز . از قرمز بدش می آمد . می گفت « از جبهه این قرمز برای من شده یک جور سمبل قساوت .» قرمزی رژ لب ناراحتش می کرد . یک بار که زدم به شوخی گفت : « من تو را همان طوری که هستی می خواهم . »
* ٢٧ آبان ماه ؛ سالروز شهادت آقا مهدی زین الدین
رفع الله رایة العباس(ع)
[
] :: [
نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱:۳٩ ب.ظ
]