دلدار قد رشید ...

توی ظل گرمای تابستان، بچه های محل سه تا تیم شده اند. توی کوچه ی هجده متری .
تیم مهدی یک گل عقب است. عرق از سر و صورت بجه ها می ریزد. چیزی نمانده ببازند. اوت آخر است .
مادر می آید روی تراس « مهدی! آقا مهدی!برای ناهار نون نداریم ها برو از سرکوچه دو تا نون بگیر.»
توپ زیر پایش می ایستد. بجه ها منتظرند. توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه
.....
زمستان پنجاه ونه بود . با حسن باقری ، توی یک خانه می نشستیم . خیلی رفیق بودیم.
یک روز ، دیدم دست جوانی را گرفته و آورده ، می گوید « این آقا مهدی ، از بچه های قمه .
میری شناسایی ، با خودت ببرش . راه و چاه رو نشونش بده. »
من زن داشتم. شب ها می آمدم خانه . ولی مهدی کسی را توی اهواز نداش. تمام وقتش را گذاشته بود روی کار .
شب ها تا صبح روی نقشه ی شناسایی ها کار می کرد. زرنگ هم بود. زود سوار کار شد.
از من هم زد جلو
....
می گفت قیافه برایم مهم نیست. قبل از عقد ، همیشه سرش پایین بود .
نگاهم نمی کرد. هیچ وقت نفهمید برای مراسم دستی توی صورتم بردم
...
عملیات که شروع می شد ، زین الدین بود و موتور تریلش.
می رفت تا وسط عراقیها و برمی گشت.
می گفتم « آقا مهدی ! می ری اسیر می شی ها.» می خندید و می گفت
« نترس. این ها از تریل خوششون می آد. کاریم ندارن»
...
بعد خیبر ، دیگر کسی از فرمانده گردان ها و معاون ها شان باقی نماند بود
یا شهید شده بودند، یا مجروح . با خودم گفتم
« بنده ی خدا حاج مهدی . هیچ کس رو نداره . دست تنها مونده . »
رفتم دیدنش . فکرمی کردم وقتی ببینمش ، حسابی تو غمه . از در سنگر فرمان دهی رفتم تو
. بلند شد. روی سرو صورتش خاک نشسته بود ، روی لبش هم خنده ؛ همان خنده ی همیشگی .
زبانم نگشت بپرسم « با گردان های بی فرمان دهت می خواهی چه کنی؟»
....
توی تدارکات لشکر، یکی دو شب ، می دیدم ظرف ها ی شام را یک شسته .
نمی دانستیم کار کیه. یک شب ، مچش را گرفتیم .
آقا مهدی بود. گفت « من روزرا نمی رسم کمکتون کنم . ولی ظرف های شب با من»
...
گاهی یک حدیث ، یا جمله ی قشنگ که پیدا می کرد،
با ماژیک می نوشت روی کاغذ و می زد به دیوار .
بعد راجع به ش با هم حرف می زدیم .
هرکدام ، هرچه فهمیده بودیم می گفتیم و جمله می ماند روی دیوار و توی ذهنمان
...
ظرف های شام ، دو تا بشقاب و لیوان بود و یک قابلمه . رفتم سر ظرف شویی .
گفت « انتخاب کن . یا تو بشور من آب بکشم ، یا من می شورم تو آب بکش. »
گفتم « مگه چقدر ظرف هست؟ » گفت « هرچی که هس. انتخاب کن.»
...
رفته بودیم بیرون اردوگاه ، آب تنی . دیدیم دو نفر دارند یک را آب می دهند .
به دوستانم گفتم « بریم کمکش ؟ » گفتند « ول کن ، باهم رفیقن »
پرسیدم « مگه کی اند ؟ » گفتند «دل آذر و جعفری دارند زین الدین رو آبش می دن. معاون های خودشن.»
...
بچه های زنجان فکر می کردند، با آنها از همه صمیمی تر است.
سمنانی ها هم ، اراکی ها هم ، قزوینی ها هم
اما ما قمی ها میگفتیم دیگه بچه محل و هم شهری هستیم
اما بچه های تهران برایش جان میدادند!
ولی نمیدونم از کجا زبون ترکی یاد گرفته بود که با بچه های اذری اینقدر رفیق بود
توی جنوب هم که بود چند بار رفته بود کربلا ! از بس که عربی خوبی داشت
خدا رو شکر که دیگه با عراقی ها رفیق نبود !!!
...
امکان نداشت امروز تو را ببیند ، و فردا که دوباره دیدت ، برای روبوسی نیاید جلو.
اگر می خواستی زود تر سلام کنی، باید از دور ، قبل از این که ببیندت ، برایش دست بلند می کردی
...
اولین بار که لیلا پرسید «مامان! چند سال باهم زندگی کردید؟ »
توی دلم گذشت « سی سال ،چهل سال»
ولی وقتی جمع و تفریق می کنم ، می بینم دو سال و چند ماه بیش تر نیست. باورم نمی شود
.....
* با توجه به طلایه دار بودن نام حضرت زین الدین برای کاروان های راهیان نور امسال
و دنبال بهانه بودن دل ما برای نوشتن از سردار خیبرشکن
این بار متن اخر سال و حلول سال جدید رو به نام زیبای آقا مهدی مزین کردیم
سال با برکت و با عزت و سرشار از معنویت داشته باشید
رفع الله رایة العباس(ع)
[
] :: [
نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱٢:٢۳ ب.ظ
]