علمدار خيبر
اونهايي که توي عمليات فتح خرمشهر بودن ميگن و قسم ميخورن
اولين فرماندهان جنگ که وارد خرمشهر شدن و پيام فتح رو دادن
حاج احمد کاظمي بود و حاج حسين خرازي .... با هم و در کنار هم
مثل الان ..... مثل همين الان در کنار هم و در جوار هم
دور هم نشسته بوديم ... نقشه آن وسط پهن بود . حسين گفت : تا يادم نرفته اينو بگم
اون جا که رفته بوديم براي مانور ؛ يک تيکه زمين بود.گدم کاشته بودن . يکم مقدار از از گندمها از بين رفته بود
بگيد بچه ها ببينند چه قدر از بين رفته . پولش رو به صاحبش بديد
مي ترسيديم!! ولي بايد اين کار رو ميکرديم .. با زبان خوش بهش گفتيم جاي فرمانده لشکر اينجا نيست.
محکم گرفتيمش ؛ به زور برديم ترک موتور سوارش کرديم . داد زدم يالّا ديگه .راه بيافت
موتور مثل برق از جا کنده شد و خيالمون راحت شد
داشتيم بر مي گشتيم ؛ ديدم از پشت موتور خودش رو انداخت زمين ! دويد سمت ما
خب ما هم ؛ فراااااار کرديم
بعد از خواندن خطبه عقد ؛ امام يه پول مختصري بهشان داد بروند مشهد ؛ ماه عسل
پول رو دادند به احمد آقا. گفته بودند : چنگ تمام شد زيارت هم ميريم
با خانمش دوتايي رفتند اهواز
همه مان را جمع کرد. سي و هفت يا هشت نفري بوديم . پاسدار و بسيجي
گفت : کيخواهم صحبت کنم ؛ فردا توي راهپيمايي ما رو بذارن اول صف ؛ جلوتر از همه
اگر درگيري شد ، ما وايستيم جلو سعودي ها !! به مردم حمله نکنند
بي سيم چي حاجي بودم . يک وقتهايي خبرهاي خوب از خط مي رسيد و به حاجي ميگفتم
بر ميگشتم ميديدم توي سجده است . شکر ميکرد توي سجده اش
هرچه خبر بهتر ؛ سجده اش طولاني تر.گاهي هم دو رکعت نماز ميخواند
گفتم : يادتون نره ها !! من رو نديدين ! نمي دونيد من کجام !!!
رفتم توي کيسه خواب .. سر و ته !!
از سر شب حاجي شوخيش گرفته بود ! بي سيم ميزد ؛ از خواب بيدارم ميکرد
مي پرسيد :حالت خوبه ؟ کم و کسري نداري ؟ بعدم مي گفت : برو بگير بخواب
حالا هم پيک فرستاده بود که مطئن باشه من خوابم و بهم بگه مي تونم بخوابم
مثلا آشپز بودم . يک چيزي درست کرده بودم به اسم دم پختک
داشتم اب و روغنش رو درست ميکردم که يکي از بچه ها پريد توي سنگر و گفت :
بد بخت شديم !! مهمون اومده برامون
گفتم خب بياد ! کي هست حالا ؟
گفت : حاج احمد کاظمي و يکي ديگه که دست نداره ....
فهميدم منظورش حاج حسين خرازي بايد باشه . فرمانده لشکر امام حسين
داشتم زير چشمي نگاهشان ميکردم.کاظمي هنوز قاشق دوم رو نخورده بود که گفت :
ميگن جبهه دانشگاهه ؛ يعني همين ! از وقتشون بهترين استفاده رو مي کنن . آشپزي ياد ميگيرن
حاج حسين گفت : چه عيبي داره ؟ اين جا ناشي گري هاشون ميکنن. در عوض ميرن خونه غذا ميپزن
خانوماشون ميگن به به ... دعا به جونشون ميکنند
سالروز شهادت سردار شهيد حسين خرازی گرامی باد
رفع الله راية العباس (ع)
[
] :: [
نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱۱:٥٩ ق.ظ
]