یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٤
اربعين آمد دلم را غم گرفت ...

السلام علیک یا اباعبدالله 

 

اربعين آمد ؛ دلم را غم گرفت ....... بهر زينب عالمي ماتم گرفت

سوز اهل آسمان آيد بگوش ....... ناله صاحب زمان آيد بگوش

جان اهل بيت عصمت بر لب است ....... كاروان سالار انها زينب است

جمله مستان سوي ساقي آمدند ....... مست مست از جام باقي آمدند

      سينه هـــــا آماج رگــــبار بلا   .......  جـاي زخـــم ريسـمان بر دستها

  هوش از ســر رفته و دل باخته ....... جسم خود را بر زمين انداخته

  هـر يكي در جستجوي تربتي ....... بر لب هر يك كلامي صحبتي

  قلبها پـــر شكوه از بيداد بود ....... آشناي قبرها سجاد(ع) بود

  رهبــــر زينب امام راستين .......حجت حق بود زين العابدين

با كلامش عمه را مغموم كرد ....... تا كه قبر يار را معلوم كرد

آمده همراه دخت بوتراب ....... بر سر آن قبر كلثوم و رباب

  زخمهاي اين سفر سر باز كرد ....... هر كسي درد دلي آغاز كرد

زينب از مژگان خود ياقوت سفت ....... داستان اين سفر را باز گفت

گفت اي سالار زينب السلام ....... ماه شام تار زينب السلام

  بر تـــو پيغام سفــر آورده ام ....... از فتوحاتم خبــر آورده ام

   كرد با من اين مسير عشق طي ....... راس تو منزل به منزل روي ني

معجرم نيلي شد و مويم سپيد ....... از غم دوري تو قدم خميد

گر كه دست رحمت و صبرت نبود ....... زينبت در راه كوفه مرده بود

ظلم دشمن تا كه بي اندازه شد ....... ماجراهاي سقيفه تازه شد

ريسمان بر گردن سجاد بود ....... غربت بابا مرا در ياد بود

ديدي از ني دست خواهر بسته بود ....... گويي دستان حيدر بسته بود

ياسها را جــوهـــر نيلي زدند ....... بر رخ آن اختران سیلی زدند

        از شماتت كردن دشمن مپرس ....... از سه ساله دخترت از من مپرس

  سرت يك نيمه شب مهمان او ....... با وصالت بر لب آمد جان او

مرد در ويرانه و من زنده ام ....... بي رقيه آمدم شرمنده ام

   بارها از دوري ات جان باختم ....... بين مقتل من تو را نشناختم

     گر تو اي لب تشنه بر داري سرت ....... حال نشناسي دگر اين خواهرت  

 

 

رفع الله راية العباس (ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۳:۱٢ ‎ب.ظ ]

 
یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٤
ترس اميد آفرين

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 راستش موضع ترس و خوف رو قبلا هم بيان کرده بودم

 

 يک زمانی بحث از نترسيدن بود ... يک زمانی بحث ترسيدن 

 

اما اين بار به نوعی ديگه گفتم يک جورايی فرق داره.يا حداقل از این دید من بیان کردم

 

ترس از خدا یک خوف ممدوح و ستایش شده است ( اصل حرف و جان کلام همین بود )

 

البته این ترس ممدوح ؛ آثار فراوانی دارد .از جمله این که

 

ترسی است  امید آفرین

 

یعنی اگر ما این پیام رو درون خود احساس کردیم که هرگونه قهری از خداوند در

 

سایه مهر او تنظیم میشود و همه وعیدهای الهی با وعده او تدوین میشود

 

معلوم میشود که خداوند همواره  یاد ما بوده است

 

البته  این رو هم باید گفت که در قرآن همواره حضرت حق تعبیرهای مشفقانه

 

  و تشویق آمیز فراوانی نسبت به ما دارد . مثلا در جایی میفرماید

 

فاذکرونی اذکرکم   یا   اذکرو نعمتی التی انعمت علیکم

 

اما بنده هر وقت به یاد خدا باشد ؛ معلوم میشود

 

اول خدا یادی از او کرده و این توجه و عنایت ؛ مسبوق به عنایت الهی است

 

بهترین و کاملترین کلام را؛ حضرت امیرالمومین علی علیه السلام فرموده اند

 

الذّکر لیس مِن مراسم اللسان وَ لا مِن مناسِم الفکر

 

و لکنّه اوّلٌ مِن المذکور و ثانٍ من الذّاکر

 

* ذکر گرچه با زبان انجام میگیرد و با فکر آمیخته و از آن نشئت میگیرد ؛ ولی

 

حقیقت ذکر از زبان و فکر نیست ؛ اول از مذکور است و بعد از ذاکر .

 

مذکور؛ خداست که ما به یاد او هستیم ولی اول ؛ او به یاد ماست و لطفش شامل

 

حال ما میشود که در نتیجه آن ما متنبه میشویم و انگاه به یاد او می افتیم   

  

سپس خدا رحمتش را آنچنان ارزانی میدارد که همین یاد را گرامی میدارد

 

و  بنده را پاسخ میدهد

 

خب تا اینجا که همه چیز عالی و خوب بود ...

 

خدا خودش یک ترسی و خوفی رو در دل قرار میده تا بنده یاد خدا بکنه

 

 بعد اون یاد کردن بنده رو تحویل میگره و بعد هم او ؛  ما رو یاد میکنه

 

اما یه نکته دیگه در وجود و اقسام این بندگان است

 

یعنی یک زمانی ؛ این خوف در دل یه بنده عاقل پیدا میشود و او استفاده

 

بهینه میکند و از این نسیم سعادت بهره میبرد. مثلا وقتی حالتی در وی پیدا شد

 

به دعا و مناجات و توبه و  انابه و یا به کارهای خیر دیگری می پردازد و این ندای

 

الهی را پاسخ مثبت میدهد و با این فعل شکر گذار آن رحمت خداوند میشود

 

اما عده ای که هنوز در غفلت هستند ؛ شاید فقط آن حال را پیدا کنند ؛ اما در

 

پاسخ  سری تکان دهند و احساس نشاط موقت کنند و ترتیب اثر ندهند

  

در اخر اینکه : چه بهتر که ما ترس امیدوار کننده داشته باشیم نه ترس هراسناک !!

 

یعنی ترسی که آخرش" فروحٌ و ریحانٌ و جنهُ نعیم " شود

 

 

يک چشم زدن غافل از آن ماه نباشيد

 

شايد که نگاهی کند آگاه نباشيد

 ---------------------------------------------------- 

رفع الله راية العباس عليه السلام



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱:۳٠ ‎ب.ظ ]

 
چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٤
خورشيد خيبر

در شهری که خالی از عشاق بود ؛ مردی آمد که شهر را ديوانه کرد . زمين را ديوانه کرد . زمان را ديوانه کرد

او که آمد از هر طرف عاشقی پيدا شد که از خويش برون آمد و کاری کرد

قصه همت بعضی صفحاتش مثل قصه خيلی های ديگر است و بعضی هايش فقط مال خود اوست

او هم وقتی به دنيا آمد ؛ مثل همه ما گريست . بچگی کرد . مدرسه رفت .

گاهی از معلمش کتک خورد و گاهی به دوستانش پس گردنی زد . بعضی تابستانها کار کرد

بعد از دبيرستان به دانشسرا رفت و معلمی کرد .

او هم ؛ قهر و عشق را با هم داشت . خنديد و خنداند . زندگی کرد . همراه شد و رفت و گرياند

تنها چيزی که او را در اين دور ماندنی کرد

راهی بود که به دلها باز کرد و عشقی بود که آفريد

 

هر كسي مي خواست  بيايد شهرضا ، پيغام ميداد( بانكه ماست من را بدهيد بياورد)

خيلي ماست دوست داشت . دوغش مي كرد ، نون مي ريخت توش و با  دوستاش

مي خورد ... نمي دوني با چه لذتي هم همه رو دعوت مي كرد سر سفرش

 

آخه پاهات درد ميگيره ؛ از بين ميره .. تو هم مثل بقيه کفش بپوش بعد برو دنبال دسته

ابراهيم چشمهاي زيباش رو پايين ميانداخت و ميگفت :

مامان ؛ ميخوام برا امام حسين سينه بزنم . با من کاري نداشته باشين

مامان ؛ ميخوام برا امام حسين سينه بزنم . با من کاري نداشته باشين

 

رفته  بود بيمارستان پاوه سرکشی .مجروح که آورده بودند ؛ بهش دير رسيدند

فوري رئيس بيمارستان رو عوض كرد .

مي گفت اينها نور چشم هستند و امانت در دست ما ، بايد بهشون رسيد

 

 

بهش پيله كرده بوديم كه بيا برويم برات آستين بالا بزنيم ....  گفت :  بـــاشـه

فكر هم  نمي كرديم بگذارد حتي حرفش را هم بزنيم .  خوشحال شديم

گفت :  من زني مي خوام كه تا قدس همراهم باشه

 

 

تازه از آموزش اومده بوديم ... ما رو نبردند عمليات . عوضش يكي اومد  و به خطمان

كرد كه مهمات بار بزنيم .  سه تا كانتينر !!   چقدر غر زديم . چيزي نگفت

پا به پاي ما كار كرد . حتي بيشتر  از ما .

 

مراسم بود . معاون تيپ براي سخنراني آمد . خودش بود .... خود خودش !!

 

 

چشم از آسمان بر نمي داشت . يك ريز اشك مي ريخت . طاقتم طاق شد .

پرسيدم چي شده حاجي ؟

جواب نداد . خط نگاهش رو گرفتم . اول نفهميدم . ولي بعدا چــرا

آسمان داشت بچه ها رو همراهي مي كرد

وقتي مي رسيدند به دشت ، ماه مي رفت پشت ابر ها

وقتي مي خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي خواستند بيرون مي آمد

پشت بي سيم گفت :   متوجه مــاه هـم بـاشـيـن

چند دقيقه بعد ، صداي گريه فرماندهان از پشت بي سيم مي آمد

 

سالروز شهادت سردار جبهه جنگ و شهادت ؛ خورشيد خيبر گرامی باد

***************************

برای سلامتی اون  رقيه خانم باز هم دعا بفرماييد

رفع الله راية العباس عليه السلام



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ]

 
دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤
تو خرابه تک و تنها .... دختری شبيه زهرا

 

ای یـار مهربانم ؛ بابای خسته جانم

برخیز و بین ملالم؛ من بر تو میهمانم

ای دختـر عـزیـزم؛ مهمان اشـک ریـزم

من سر به تن ندارم؛از جا چگونه خیزم

بابا به جان زهـرا؛ سیـرم از ایـن زمانه

بین پیکرم کبود است؛ از ضرب تازیانه

دیدم چه ها کشیدی در عالم اسیری

تو درس صبــر باید از مــادرم  بگیــری

بابا به کوفه دشمن؛ فریاد جنگ میزد

بر دختــران زهــرا ؛ از بام  سنگ میزد

دور از شما نبودم ای لاله ی کبودم

هنگام سنگ باران ؛ من روی نیزه بودم

آمد صدای قــرآن نــوری به دل نشاندی

گفتم بخوان دوباره ؛ بابا چرا نخواندی ؟

جانا مگر ندیدی اشرار کوفه  پستند

قرآن به نیزه خواندم؛ پیشانی ام شکستند

بابا شبی ز ناقه افتادم و نمردم

دور از نگاه عمه ؛ سیلی ضجر خوردم

آن شب که ناله کردی از دست  ضجر نامرد

از غیرتش به حالت  عباس گریه میکرد

 

تا شام من پدرجان دنبال سر دویدم

اما سر عمو را بر نیزه ها ندیدم

این نکته  را نگویی با  مـــادر اباالفضل

بر نیزه ها نمی ماند آخر سر اباالفضل

 

************************

اگر دلت  شکست و چشمهات بهاری شد

برای شفای يه  دختر کوچولو به  اسم  رقيه  هم دعا کن

 

رفع الله راية العباس (ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ]

 
یکشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٤
علمدار خيبر

 

اونهايي که  توي عمليات فتح خرمشهر بودن ميگن و قسم ميخورن

 

اولين فرماندهان جنگ که وارد خرمشهر شدن و پيام فتح رو دادن

 

حاج احمد کاظمي بود و حاج حسين خرازي  ....  با هم و در کنار هم

 

مثل الان  ..... مثل همين الان در کنار هم و در جوار هم

 

 

 

دور هم نشسته بوديم ... نقشه آن وسط پهن بود . حسين گفت : تا يادم نرفته اينو بگم

 

اون جا که رفته بوديم براي مانور ؛ يک تيکه زمين بود.گدم کاشته بودن . يکم مقدار از از گندمها از بين رفته بود

 

بگيد بچه ها ببينند چه قدر از بين رفته . پولش رو به صاحبش بديد

 

 

 

مي ترسيديم!! ولي بايد اين کار رو ميکرديم .. با زبان خوش بهش گفتيم جاي فرمانده لشکر اينجا نيست.

 

محکم گرفتيمش ؛ به زور برديم ترک موتور سوارش کرديم . داد زدم يالّا ديگه .راه بيافت

 

موتور مثل برق از جا کنده شد و خيالمون راحت شد

 

داشتيم بر مي گشتيم ؛ ديدم از پشت موتور خودش رو انداخت زمين ! دويد سمت ما

 

خب ما هم  ؛‌ فراااااار کرديم

 

  

بعد از خواندن خطبه عقد ؛ امام يه پول مختصري بهشان داد بروند مشهد ؛ ماه عسل

 

پول رو دادند به احمد آقا. گفته بودند : چنگ تمام شد زيارت هم ميريم

 

با خانمش دوتايي رفتند اهواز

 

 

 همه مان را جمع کرد. سي و هفت يا هشت نفري بوديم . پاسدار و بسيجي

 

گفت : کيخواهم صحبت کنم ؛ فردا توي راهپيمايي ما رو بذارن اول صف ؛ جلوتر از همه

 

اگر درگيري شد ، ما وايستيم جلو سعودي ها !! به مردم حمله نکنند

 

 

 

بي سيم چي حاجي بودم . يک وقتهايي خبرهاي خوب از خط مي رسيد و به حاجي ميگفتم

 

بر ميگشتم ميديدم توي سجده است . شکر ميکرد توي سجده اش

 

هرچه خبر بهتر ؛ سجده اش طولاني تر.گاهي هم دو رکعت نماز ميخواند

 

 

گفتم : يادتون نره ها !! من رو نديدين ! نمي دونيد من کجام !!!

 

رفتم توي کيسه خواب .. سر و ته !!

 

از سر شب حاجي شوخيش گرفته بود ! بي سيم ميزد ؛ از خواب بيدارم ميکرد

 

مي پرسيد :‌حالت خوبه ؟ کم و کسري نداري ؟ بعدم مي گفت : برو بگير بخواب

 

حالا هم پيک فرستاده بود که مطئن باشه من خوابم و بهم بگه مي تونم بخوابم

 

 

 

مثلا آشپز بودم . يک  چيزي درست کرده بودم به اسم دم پختک

 

داشتم اب و روغنش رو درست ميکردم که يکي از بچه ها پريد توي سنگر و گفت :

 

بد بخت شديم !! مهمون اومده برامون

 

گفتم خب بياد ! کي هست حالا ؟

 

گفت : حاج احمد کاظمي و يکي ديگه که دست نداره ....

 

فهميدم منظورش حاج حسين خرازي بايد باشه . فرمانده لشکر امام حسين

 

داشتم  زير چشمي نگاهشان ميکردم.کاظمي هنوز قاشق دوم رو نخورده بود که گفت :

 

ميگن جبهه دانشگاهه ؛ يعني همين ! از وقتشون بهترين استفاده رو مي کنن . آشپزي ياد ميگيرن

 

حاج حسين گفت : چه عيبي داره ؟ اين جا ناشي گري هاشون ميکنن. در عوض ميرن خونه غذا ميپزن

 

خانوماشون ميگن به به  ... دعا به جونشون ميکنند

 

 

سالروز شهادت  سردار شهيد حسين خرازی  گرامی باد

 

رفع الله راية العباس (ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ]

 
دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٤
اليس الله بكاف عبده

 

اليس الله بكاف عبده

قبلا  در مورد رابطه  خدا و  بنده و  اون  لطفها گفته بودم حالا اين  متن

درباره يك رودررويي بين عبد و معبوده ... خالق و مخلوق

بازم ميگم : ببين تو چه مقام و منزلتي هستي كه خدا داره خودش رو براي تو

مورد خطاب قرار ميده !!!  قدر بدون ... همينجوري رد نشو

اصلا هم كار به بدي و خوبي نداره ها ! همه عالم رو داره با يك نظر مورد خطاب قرار ميده ...

 اصلا من ميگم بيشتر با اونهايي كه كارشون گيره داره حرف ميزنه

خودش گره تو كار ميندازه كه بري در خونش و بهش بگي تو براي من كافي  هستی

حالا بازم گير كردي ، برو در خونه نا اهلش رو بزن و كمك بگير !!

قيمت خودت رو كه ندوني و كفايت كننده رو هم كه نشناسي ! بلا سرت مياد

اخرشم ميگي نفهميدم و همه رو ميندازي گردن رفيق بد و پدر و مادر و جامعه

ولي خدا هم بلده جواب بده : ولا تزر  وازرة وزر اخری

يا ميگي : برم گردونيد قول ميدم خوب بشم

يا ميگي :كاش خاك بودم

يا ميگي : كاش فلاني رو به دوستي بر نمي گزيدم

جواب همه هم يكي است .....  نه

حالا بازم آيه رو بخون ...  اون اليس  معني خيلي قشنگي داره

  به تحقيق ... حتما .... صد در صد ... شك نكن ... مطمئن باش ... غير از اين نيست

 حالا خود داني .... قدر خودت رو بدن

********************************

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون

دست تبهکار و به خون آلوده‌  جنایتکاران سیه ‌دل، امروز فاجعه ‌ای بزرگ آفرید و در تجاوز به حریم مقدسات دینی، مرتکب گناهی دیگر شد.

حرم مطهر حضرت امام هادی و حضرت امام عسکری علیهما السلام مورد اهانت و تخریب قرار گرفت و داغی سنگین بر دل شیعیان و همه مسلمانان ارادتمند به اهل بیت علیهم السلام نهاد.این جنایت که احتمالاً عوامل اجرایی آن از متعصبان متحجر و مزدوران بدبخت و غافل انتخاب شده اند، بی شک به وسیله تصمیم گیرانی توطئه گر و با نیات خبیث شیطانی طراحی شده است.

این یک جنایت سیاسی است و سررشته‌ آن را باید در سازمان های اطلاعاتی اشغالگران عراق و صهیونیست ها جستجو کرد. قدرت های سلطه ‌گر که اوضاع سیاسی و اجتماعی عراق را با هدف های سیطره جویانه‌ خود در تضاد می بینند، نقشه های شومی در سر می پرورانند که تشدید نا امنی و ایجاد اختلافهای مذهبی از جمله آنهاست.

جنایت امروز در سامراء، برگ دیگری بر پرونده سیه کاری های اشغالگران عراق افزود. حرم مطهر حضرات عسکریین علیهما السلام بار دیگر به همت عاشقانه ارادتمندان اهل بیت علیهم السلام، با شکوهتر از گذشته قامت خواهد افراشت ان ‌شاء الله. ولی این جنایت بر پیشانی دشمنان اسلام و مسلمین لکه‌ سیاه دیگری ثبت کرد که تا مدت های مدید پاک نخواهد شد.

اینجانب ضمن تسلیت به ساحت پیامبر مکرم اسلام صلی الله علیه و آله و به پیشگاه حضرت بقیه الله ارواحنا فداه، به خاطر این حادثه‌ی فاجعه بار، به عموم شیعیان در سراسر جهان و به همه‌ی مسلمانان غیور و آگاه و ارادتمندان به خاندان مطهر رسول خدا علیه و علیهم السلام، تسلیت عرض می کنم و یک هفته در کشور عزای عمومی اعلام می‌نمایم.

لازم می ‌دانم مؤکداً از مردم عزادار در ایران و عراق و سایر نقاط جهان درخواست کنم که از هرگونه عملی که به تعارض و دشمنی برادران مسلمان می انجامد جدا پرهیز کنند.

یقیناً دستهایی در کار است که شیعیان را به تعرض به مساجد و مکانهای مورد احترام اهل سنت وادار کند. هرگونه اقدامی در این جهت کمک به مقاصد دشمنان اسلام و دشمنان ملتهای مسلمان و شرعاً حرام است.

والسلام علی عبادالله الصالحین

سیدعلی خامنه‌ای
3 / اسفند ماه / 1384

رفع الله راية العباس (ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٥:٢٢ ‎ب.ظ ]

[ خانه ] [ آرشيو ] [ پست الكترونيكي ] [ پرشين بلاگ ]