جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۳
مجلس تمام گشت و نيامد نگار ما

 همين است ديگر

    زاهد پير به سنگش تكيه داد

    و آماده هزاران سال بعدي شد

    كه بايد به تنهايي با خدايش حرف مي زد

     خدايا .... هميشه همين طور است

     پير مردان يا جوانان با آن چشمان درخشان همه مثل هم هستند

      هميشه آسان تر است كه به آنها چرند و پرند بفروشي

        تا اينكه حقيقت را به آنها بگويي

    *****************************************************

مار ا نياز به سرو و چمن نيست در بهار

روی حسينيان گل و اين اشک شبنم است

بــــر عاشقان ؛ سياحت گلهـا حــرام شد

خاکم به ســر ؛ قامت سرو علی خم است

************************************

اون بزرگوارانی که از من حقير کدورتی به دل دارند و ما در حقشون کوتاهی کرديم  و يا اينکه

با هم حساب و کتابی داريم ؛ بيان بگن ... يا اونها ما رو حلال می کنند يا ما التماس ميکنيم حلال کنند

خلاصه اينکه داريم حساب و کتابهای امسال رو جمع و جور می کنيم ... نگيد سيد نگفتی !!

 سال خوب و با برکت و با عزتی داشته باشيد

سالی که ان شاء الله سال ظهور حضرت ولی عصر(عج) باشه

رفع الله راية العباس(ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ]

 
سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۳
من الذی ايتمی يا ابا ... از چه تو خونين دهنی يا ابا

 

كودكي ماند مثل گل ز حسين  **********  چهره اش داغ باغ نسرين بود

جايش آغوش و دامن و بر دوش  **********  وه ؛ چه شور آفرين و شيرين بود

وقتي ان طفل گريه سر ميداد  **********  در و ديوار گريه مي كردند

چشم هشتاد و كودك و زن    **********  بهر او زار گريه مي كردند

ازهمه دم به دم پدر مي خواست  **********  بي خبر بود از سنان و سنين

راه مي رفت دست بر ديوار   **********  روي ديوار مي نوشت حسين

زخم بر پاي كوچكش بسيار   ********** بهر برخواستن نبودش تاب

مي نشست و روي صفحه خاك   ********** مشق مي كرد طفل ؛ بابا ؛ آب

گرچه ويرانه دَر نداشت وليك    **********  بخت آن طفل حلقه بر در زد

ديد دختر ز پاي افتاد ست    **********   با سر آمد پدر به او سر زد

خواست از شوق دل كشد فرياد   **********  جوهري در صداي خويش نداشت

خواست گويد ز غصه ها قصه    **********  طاقت يك دو جمله بيش نداشت

گفت: بشكفته غنچه ام اما  **********  لاله با داغها سهيمم كرد

كي بريده رگ گلوي تو را     **********   كي در اين كودكي يتيمم كرد

عمه ام بود غمخور دردم      **********   به كسي دم ز درد وغم نزدم

ان كمان تا دگر سپر نشود   **********   هر چه ام مي زدند دم نزدم

جاي سيلي كه عمه مي بوسيد **********  گريه مي كرد و داشت زمزمه اي

علتش را از او چو پرسيدم     **********   گفت خيلي شبيه فاطمه اي

ياد داري مدينه موقع خواب  **********  دست تو بود بالش سر من

هر زمانت صدا زدم گفتی  **********  جان من نازدانه دختر من

ياد داري به ظهر عاشورا    **********  خواب بودم تو امدي ديدي

روي مهتابي ام زضعف عطش  **********  آخرين بار بود بوسيدی

 

 ***************************************

رفع الله راية العباس(ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٦:٥۸ ‎ب.ظ ]

 
جمعه ٢۱ اسفند ۱۳۸۳
 

 

دم در ماه صفر زدم دلم رو شکستم !!

آخه شنيده بودم ؛ اگر اول اين ماه بزنی چيزی رو دم در بشکنی ؛ از بلاهاش در امانی

خب ! منم  دیدم يه دل بی زبان دارم که از هر چيز شکستنی تر است

هنوز نرسيده به ماه صفر ؛ دو دستی زدم دلم رو شکستتم

الهی ! اگر دلم را بشکنی از من چه بشکن بشکنی

 

 ولی چه بلايی بالاتر از شکسته دل نبودن ؟

*****************

  سلام ... راستش خيلی بيشتر از اينها نوشته بودم ! ولی خب انگار قرار نبود فرستاده بشه

  چون برای همون حس و حال بود و پيش بينی نشده نوشته بودم ؛ ديگه نشد که بنويسم

  ان شاء الله برا ی بعد ....

رفع الله راية العباس(ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٥:۱٠ ‎ب.ظ ]

 
پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۳
از تبار محمد و ابراهيم

 خیبرشکن

آخه پاهات درد ميگيره ؛ از بين ميره .. تو هم مثل بقيه کفش بپوش بعد برو دنبال دسته

ابراهيم چشمهاي زيباش رو پايين ميانداخت و ميگفت :

مامان ؛ ميخوام برا امام حسين سينه بزنم . با من کاري نداشته باشين

***********

از روز اول ازدواج اين اخلاقش رو خوب يادگرفته بودم! وقتي ميگفت فلان ساعت ميام ؛ مي آمد

بيشتر وقتها قبل از اينکه زنگ بزنه در را باز ميکردم ! مي خنديد

**********

يکبار بهش گفتم : توي جبهه اينقدر به خدا ميرسي ؛ مي آي خونه يه خورده ما رو ببين

شوخي ميکردم ... آخه هر وقت ميآمد ؛ هنوز نرسيده با همان لباس ها مي ايستاد به نماز

ما مگر چقدر پهلوي هم بوديم ؟ نصفه شب مي رسيد . صبح هم نان و پنير به دست و بند پوتين نبسته مي رفت

نگاهم کرد و گفت : وقتي تو را ميبينم ؛ احساس ميکنم بايد دو رکعت نماز شکر بخونم

**********

انگشتر را که تو دستش ديدم ؛ خندم گرفت !! حلقه ابراهيم يک انگشتر عقيق بود

توي عمليات رکابش شکسته بود . نگين را داده بود برايش رکاب بسازند. چه قيد و بندي داشت

دليلش هم اين بود ؛ ميگفت : دوست دارم سايه تو هميشه دنبالم باشه

***********

گوني هاي نان خشک را چيده بوديم کنار انبار . حاجي وقتي فهيمد خيلي عصباني شد . ديگه چي ؟ نون خشک معني نداره

از همان روز دستور داد تا اين گوني ها خالي نشده؛ کسي حق نداره نان بپزد و به بچه ها بدهد

تا مدتي موقع نهار و شام ؛ گوني ها رو وسط سفره خالي مي کرديم

نان هاي سالم تر را جدا ميکرديم و ميخورديم

*************

خودش مي گفت من کيلو متري ميخوابم

واقعا همينطور بود . فقط وقتي راحت ميخوابيد که توي جاده با ماشين مي رفتيم

عمليات خيبر وقتي کار ضروري داشتند ؛ رو دست نگهش ميداشتند

تا رهاش مي کردند بي هوش ميشد . اينقدر بي خوابي کشيده بود

**************

يک خمپاره صاف خورد کنار سنگر

 حاجي فقط گفت : بر محمد و آل محمد صلوات

نگاهش کردم . انگار هيچ چيزي نمي توانست تکانش بدهد

ولی ...


اما آن زمان که بايد سرو سهي نيز در برابر قامت قد قامت حسيني خم گردد فرارسيد

و چه خوش زماني بود براي سرو و فراقي سخت براي اهالي باغ که با سرو مانوس بودند

اينبار خورشيد از شرق طلاييه غروب ميکرد

خيبر ؛ سردارش را لاله گون مي ديد 

خورشيد خيبر به آغوش فاتح خيبر رفت

و طلائيه ؛ طلايه دار نام سردارش که ابراهيم جنگ بود گرديد

رفع الله راية العباس



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٩:۳٢ ‎ق.ظ ]

 
جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۳
 

 

 

ما را به خط کردند . از اول صف يکي يکي اسم و مشخصات مي پرسيدند

 مي امدند جلو . نوبت من شد اسمم را گفتم ... مترجم پرسيد مال کدوم لشکري ؟

 گفتم " لشکر امام حسين " ... افسر عراقي يک دفعه پريد موهايم رو گرفت و به طرف خودش کشيد

 داد زد " حسين ؟؟ حسين خرازي ؟ "

چشمهاش انگار دو تا گلوله آتش ، سرم رو انداختم پايين و گفتم نــــه

اسمش هم دشمن رو ميريزه بهم ... حسين باشي و دستت هم شبيه علمدار حسين باشه

***********************

نصف شب ؛ چشم چشم را نمي ديد سوار تانک وسط دشت بودم

کنار برجک نشسته بودم . ديدم يکي پياده مي آيد . به تانک نزديک مي شد دور مي شد

سمت ما هم آمد .. دستش را دور پايم حلقه کرد 

پايم را بوسيد ... گفت : يا علي  ...   به خدا سپردمتون

گفتم ؛ حاج حسين ؟ گفت : هيس .. اسم نبر  ... رفت تانک بعدي

* ببين کجايي ؟ اگر بالاتري که هيچ دست ما رو هم بگير وگرنه سعي کن حداقل  شبيه بشي

****************************

فرماندهان گردان گوش تا گوش نشسته بودند ... آمد تو .. همه مان بلند شديم

سرخ شد .. گفت جلو پاي من بلند نشيد

گفتيم حاجي « شما فرمانده لشکري .. اين حرفها چيه .. اختيار داريد  بفرماييد بالا »

باز جلسه بود ... ايستاده بود بيرون سنگر .. مي گفت نمي آم !! شما ها بلند ميشيد

قول داديم بلند نشيم تا بياد تو

* حالا هر جا ميري منتظر باش جلو پات بلند بشن و تحويلت هم بگيرن

************************

چند نوع غذا داشتيم !! غذاي عقبه ؛ غذاي منطقه عملياتي ؛ غذاي خط مقدم

هرچي به خط نزديک ؛ غذا بهتر ... دستور حاج حسين بود

هر وقت خواستي غذاي خوب بخوري ببين اون روز توي خط مقدم خوبها بودي يا نه ؟ اصلا ببين خوب بودي ؟؟ 

***********************

داماد شده بود . خيلي فکر کرديم براش هديه چي ببريم


 هديه اي بهتر از يه مسلسل و سيصد تا فشنگ پيدا نکرديم

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل

***********************

ده ماه بود ازش خبري نداشتيم . مادرش مي گفت : خرازي بلند شو برو ببين

اين بچه زندس ؟ مرده ؟ سالمه ؟ اصلا ببين هست؟

گفتم : کجا برم دنبالش ؟ اخه کار و زندگي دارم خانوم . جبهه که يه وجب جا نيست

رفته بوديم نماز جمعه . حاج آقا آخر خطبه ها گفت : حسين خرازي را دعا کنيد

آمديم خانه . به مادرش گفتم : حسين ما رو مي گفت ؟

گفتم چي شده که امام جمعه هم مي شناسدش ؟

نمي دانستيم فرمانده لشکر اصفهان است

براي حفظ کلاس هم که شده به هرکي رسيدي بگو کارت چيه و کجايي و چقدر

حقوق داري و کي رو ميشناسي و ..و ..و...اگرم چيزي يادت رفت بگو چون ريا ميشه نميگم

*************************

تو وصيت نامه اش نوشته بود  اگر بچه م دختر بود اسمش زهراست ، پسر بود ؛ مهدي

 مهدي خرازي الان ديگه مردي شده

* بايد بببني ... تالي باباش شده ... نه مثل بعضي ها که فقط اسم يدک مي کشند

*****************************

سالگرد شهادت شهيد حسين خرازی گرامی باد



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٢:٢٦ ‎ق.ظ ]

[ خانه ] [ آرشيو ] [ پست الكترونيكي ] [ پرشين بلاگ ]