پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۳
سلام ای غريب بن غريب شهر غمگير مدي

    دختر بدرالدجا ؛ امشب سه جا دارد عزا

    گاه می گويد پدر ؛ گاهی حسن ؛ گاهی رضا

شهادت پدر امت حضرت رسول اکرم(ص)

            امام حسن مجتبی (ع) ؛ کريم و غريب اهل بيت

                امام الرئوف ؛ امام رضا(ع) بر همه شيعيان تسليت باد

********************************************************************************

     نمی دونم تا به حال مدينه رفتی يا نه ؟

    انگار همه غمهای عالم رو اونجا تو دلت خالی می کنند !!!

    کربلا اينجوری نيست ... شام بلا ؛ با همه سختی هاش اينجوری نيست

    ولی پشت در قبرستان بقيع که می رسی ؛ غم عالم رو دلت سنگينی می کنه

بايد رفته باشی تا بدونی چی می گم ! برای بار اول و دوم هم شايد اينجوری غم رو احساس نکنی

 ولی وقتی از تب و تاب و چشم اندازهای مکه و مدينه افتادی و تو خودت بودی

می فهمی من چی می گم .... وجه اشتراک همه امامهايی که تو بقيع هستند

يک چيزه که تو رو هم غرق در غربت اونها می کنه و قريب می شی

   هر کی تو بقيع دفن شده ؛ ناموسش رو جلوی چشمش کتک زدند

از همه غريب تر هم تو اين ميون ؛ امام حسن مجتبی (ع) است

اگر بگم يکسال صبر کردم برای گفتن اين روضه دروغ نگفتم . خيلی لطيف و دلنشينه

با اينکه مجبورم خيلی چيزها رو نگم و بازهم با غم کوچه و سيلی بسوزم ؛ اما همين رو هم بشنو ....

 خانوم زينب ؛ به تشیيع پيکر داداش حسن نرفته بودند

تو خونه بودند که ديدند ؛ داداش عباس؛ زود تر از همه برگشتند

         اگر شبنم نشسته بر گل ياس  ...................  ز تشیيع حسن ؛ برگشته عباس

ـــ  داداش عباس ! تا به حال نديده بودم جلوتر از حسينم پا به خونه بذاری! چيزی شده ؟

چرا چشمت سرخ شده ؟ چرا سر به ديوار گذاشتی ؟ چرا خواهر رو نگران ميکنی

ياد بابام علی افتادم ... همون موقعی که سر به ديوار گذاشته بود و گريه می کرد

بی بی جان ... بگذر ... از من نخواه که بگم ...

ـــ  بايد بگی  عباسم .....   من بزرگت کردم  ...... حتما يک چيزی شده

خانوم جان

    دست علوی دارم

   بازوی حيدری دارم

   شمشير مرتضوی دارم

ولی جلوی چشمهام ؛ پيکر مولا و امامم رو تير باران کردند و من نتونستم کاری بکنم

                      **********************************

         داد اين گنبد وارونه پست

             دو زن خائنه را دست به دست

                  آن يک از زهر جفا قلب تو سوخت

                        آن به تابوت تن پاک تو دوخت

                                       وا حسنا .. وا حسنا غريب مادر ... يا مجتبی

            يا فتم در گذر راهبری  

                 از شه تشنه تو مظلوم تری

                     همسرس داشت حسين ؛ همچو  رباب

                                    بود عمری زغمش در تب و تاب

                                                ليک دلها همه غم پرور تو

                                                         که بود قاتل تو همسر تو

 

التماس دعا ..................................................................... رفع الله راية العباس(ع)

 



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ]

 
جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۳
موی کنان ؛ مويه کنان زينب است

 يا کاشف الکرب عن وجه الحسين

يا حسين اي برادر زينب ....

مثل برق وباد گذشت !! اگر بهت مي گفتن چهل تا صلوات بفرست ؛ شايد سرش چونه ميزدي

كه زياد نيست ؟ كي حال داره !! چهار روز دوستت رو ؛ محبوبت رو نبيني يا ازش خبر نداشته باشي

عالم و آدم رو زير و رو مي كني !! آف لاين مي نويسي ؛ ميل ميزني ؛ تلفن ميزني خونشون

بالاخره يكجوري ازش خبر مي گيري و خودت رو آروم مي كني .... ولي چقدر بهت سخت گذشت

بعد از عاشورا ؟ چند روز از اين اربعين رو فقط يك لحظه دلت هواي اربابت رو كرد

حالا فكر كن ببين تو اين چهل روز بر اهل بيت حسين(ع) چه گذشته ؟

اول بذار يك قطره از دل زينب بگم . دلي كه مست و خرابه .. در اضطرابه .. كام دلش تشنه يك جام شرابه

تو گودال قتله گاه كه داداش رو نشناخت ... تو راه شام كه همش سر حسين و عباسش جلوي محملش بود

تو هر منزل به جاي بچه ها كتك خورد ... كنج خرابه يادگار برادر و شبيه مادر رو از دست داد

لب خونين و خيزران خورده داداش رو ديد ... اما دم بر نياورد ... اصلا زيبايي مطلق رو ديد

بعد چهل روزم هنوز اولين سوالش رو جواب نگرفته اگر كشتند چرا آبت ندادند .. ترا زان در نايابت ندادن

اين زينب ؛ حالا داره برمي گرده سمت كربلا ... همونجايي كه همه هستي زينب رو ازش گرفته

فقط هم به شوق ديدن قبر داداش داره اين سختي راه رو تحمل ميكنه و اميد به كاروانيان ميده

زينبي كه همسرش نشناختش !! زينبي كه ديگه معجرش نيلي و موهاش سفيد شده و قدش خميده

ديگه چيزي از اين زينب باقي نمونده ... ولي باز هم ميگه رضا برضائك

اخه وقتي داره زيبايي مي بينه ... چرا راضي نباشه ... چرا الحمد لله نگه

اما نفر بعدي تو اين كاروان ؛ من كه فكر نمي كنم كسي بعد از عمه زينب ؛ بيشتر از خانوم رباب

داغدار تر و خون جگر تر باشه ...

كفو، سيد الشباب اهل جنة ... ام ، باب الحوايج علي اصغر(ع) ... 

نمي دونم از كجا بگم ... مادر حاضره بميره ولي چشم زخمي به جگر گوشه اش نرسه

ولي اين مادر ، تشنگي طفل رو ديده؛ گلوي خونين اصغر رو ديده؛ سر كوچيك رو بر ني ديده

داغ حسين (ع) كه اعظم سختي ها بود رو ديده ؛ همون داغي كه باعث شد به رسم وفاداري از

حسينش تا آخر عمر ديگه زير سايه نره و صورت سوخته بياد كربلا ... تو راه شام هم

همه اميد و آرزو و يادگار حسين رو تو گوشه خرابه با دست خودش شسته و كفن كرده

ولي هنوزم ميگه حسين ... آره تعجب نكن !! اونم هم صداي با زينب و اهل حرم

همون نداي : ما راية الا جميلا سر داده ... اصلا غير از اين رو نمي بينه كه بخواد بگه

اين همه يار و ياور و دل و دلبر ........... من پر قـنداقـه علي اصغر

ديگه اين كاروان داره منزل اخر رو طي ميكنه ... منزل بعدي كربلا ست

همونجايي كه برادر رو از خواهر گرفت

همونجايي كه فرزند رو از مادر گرفت

همونجايي كه بابا رو از فرزند گرفت

همونجايي كه عمو رو از عالم گرفت

همونجايي كه حسين رو از حرم برد

همونجايي كه حسين خجالت زده خواهرش زينب و رباب شد

همونجايي كه عباس از خجالت اهل حرم ديگه به خيمه ها برنگشت

همونجايي كه مادري قد خميده ؛ پشت ديوار دل فرات هنوز داره روضه مي خونه

همونجايي كه هنوز نداي هل من ناصر بلند است

همونجايي كه .........

داستانهايي كه از شام خراب آورده ام

عالمي از صبر خود در اضطراب آورده ام

راس خونين تو بر ني بود و با من همسفر

خود تو داني زانچه از شام خراب اورده ام

تا ز قلب داغدارت گرد غم شويم ز مهر

از سرشك ديدگان بهرت گلاب آورده ام

سر زدم بر چوب محمل تا سرت ديدم به ني

وين سر بشكسته را از خون خضاب آورده ام

پيش چشم من عزيزت در خرابه جان سپرد

سخت جاني بين كه با اين غصه تاب آورده ام

كودك شش ماهه ات گر خفته روي سينه ات

از پي ديدار او همره رباب آورده ام

التماس دعا  ........................................................................................... رفع الله راية العباس(ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ]

 
یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۳
مردی از تبار جنگ

 بسم رب الشهدا و الصديقين

هميشه بود .هيچوقت خودش رو كنار نكشيد .

حتي زماني كه به تهران احضار شد و درجه هاي سرهنگي اش را گرفتند

وقتي بني صدر خلع درجه اش كرد . با لباس بسيجي مي رفت سپاه

طرح ميداد و برنامه ريزي ستادي مي كرد . هميشه بود . حي و حاضر

هيچ وقت خودش را كنار نكشيد ... چه وقت جنگ و چه بعد جنگ

 ******************************************************************************************

عمليات بدر ؛ شرق دجله . پنج كيلومتري دشمن . صداي همه رو درآورده بود

فرماندهان ارتش ، سپاه و بسيج كه ” چرا صياد آمده اينجا ؟ ببريدش عقب

اينجا هر آن احتمال خطر است . بيخ گوش دشمن كه جاي فرمانده نيروي زميني ارتش

نيست ... “ به چه زبوني بايد گفت ...؟

خودش گوشش بدهكار نبود ... فرماندهان و نيروها هم ول كن نبودند

دست آخر بغلش كردند و به زور انداختندش تو قايق

اونم پريد بيرون ! با همون لباس نظامي و كلاه و تجهيزات ... تا ساحل شنا كرد

   ****************************************************************************************

در زدند . پيك بود . نامه آورده بود . قلبم ريخت . فكر كردم وصيت نامه اش رو آوردن

نامه رو گرفتم و باز كردم . يك انگشتر عقيق از جبهه برام فرستاده بود

نوشته بود : به پاس صبرها و تحمل هاي تو . به پاس زحمتهايي كه كشيده اي

اين را به تو هديه مي كنم ..... آروم شده بودم

 ********************************************************************************************

نبودم . رفته بودم ملاقات آقاي خامنه اي . عصر كه برگشتم دفتر ؛ پرسيد :

نبودي ؟ كجا بودي ؟

گفتم : خدمت آقا بودم

از جاش بلند شد اومد جلو و پيشانيم رو بوس كرد

تعجب كردم ! گفتم : طوري شده ؟

گفت : اين پيشوني بوسيدن داره . تو امروز از من به ولايت نزديك تر بودي

   *************************************************************************************

سحر است . نماز را در حرم امام خونديم و راه افتاديم . رسممان است كه

صبح روز اول برويم سر خاك . وقتي رسيديم هنوز آفتاب نزده بود

اما همه جا روشن بود .. آقا آمدند . زودتر از بقيه . زود تر از ما

ـــ شما چرا اين موقع صبح خودتون رو به زحمت انداختيد ؟

ـــ دلم براي صيادم تنگ شده . مدتيه ازش دور شدم

تازه ديروز امير دلمون رو به خاك سپرديم

 

   بيست و يکم فروردين  سالگرد شهادت  امير شهيد سپهبد علی صياد شيرازی 

********************************************************************************

 پدر حاج محمد رضا طاهری ؛ يکی از پير غلامان حسينی بعد از مدتها رنج و بيماری

فوت کردند .... برای شادی روح اين عزيز که عمری رو در دستگاه با برکت ارباب سپری کردند

يک فاتحه و صلوات تقديم آستان امام عصر(عج) کنيد



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٤:٠۸ ‎ب.ظ ]

 
جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۳
عمو جونم تا تو هستی سر و سامونی داريم


                 بسم الله الرحمن الرحيم

آقام اباالفضل علي

براي نوشتن اولين مطلب سال جديد خيلي خيلي چيزها بود كه بگم

راستش دو سه تا مطلب هم ؛ نوشته و نا نوشته داشتم ولي خب ديگه؛ بهتر از اين نداشتم

آري ؛ چه ميمون و مبارك است عمري و كلامي كه با ياس خاندان محمدي معطر گردد

باشد كه اين گل خاندان عترت كه

ياس علوي جمال است و فاطمي خصال

حسني كلام است و حسيني مدار و زينب پيشه

همه اعمال و رفتارمان را به بوي محبت و ولايت اهل بيت معطر گرداند

      --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------  

اي اهـل عـالـم بـدونـيـد

      عمويي دارم نمي دونيد كه چقدر مهربونه

      قامتش تا كهكشونه ؛ نگاهش رنگين كمونه

      توي چشماي قشنگش؛ هزار هزار آسمونه

      واي كه چقدر مهربونه عمو جونم مهربونه

      از تو چشمهاش مي خونم كه چقدر دوستم داره

      از تو چشمهام مي خونه كه چقدر دوستش دارم

      به خدا عمو جونم مهربونه ؛ مهربونه مهربونه

      عمو جونم با تو دنيامون قشنگه

      عمو جونم بي تو دلها تنگه تنگه

      عمو جونم تا تو باشي غم نداريم

      ديگه چيزي تو دو عالم كم نداريم

      عمو جونم بي تو ما سامون نداريم

      عمو جونم مثل زينب ؛ جون نداريم

  هر كه با دل شد خريدار حسين ........ مشتري اش شد علمدار حسين



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٥:٢٧ ‎ب.ظ ]

[ خانه ] [ آرشيو ] [ پست الكترونيكي ] [ پرشين بلاگ ]