دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٢
يادگاری از خدا در گودال طلائيه

اسفند ماه سال ۷۷ بود که با مدرسه رفتيم اردوی مناطق جنگی . چون از ما بزرگتر بود  قرار شد خودش بياد و بعد ما اونجا ببينيمش ولی چون خودش هم فارق التحصيل اونجا بود قرار شد بياد ولی تو راه کسی رو اخفال نکنه !! تو راه چون بيشتر از ما اومده بود اونجا ؛ کمی برامون توضيح ميداد و حرف می زد ... فکر کنم ۲۳ بود که شب جمعه هم ميشد که قرار شد بريم طلائيه . برنامه اين بود که ساعت ۶ از اونجا برگرديم به سمت شهر و حسينيه که توش بوديم ولی خب ما تازه ساعت ۶ رسيديم طلائيه !! اولش بچه های ارتش راه ندادند ولی بعد از صحبتهای مسوول اردو ؛ قرار شد بمونيم و زود هم بريم   .. ساعت هفت و نيم يا هشت بود که سوار شديم که برگرديم اما جاده رو آب گرفته بود و بعدش هم اتوبوسهای توی گل گير کردند . هر کاری کرديم نشد ... اصلا سابقه نداشته کسی اينجوری تو طلائيه بمونه و اونهم به اين تعداد . تا بچه ها گرم شوخی و حرف زدن بودن ؛ گفت بيايد بريم تو تا زيارت عاشورا بخونيم و بعدم سينه بزنيم تا شايد درست شد ... وسطهای عاشورا بود که ديدم بلند شد رفت جلو به سمت چند تا ازجنازه های تازه از تفحص پيدا شده شهدا .. شروع کرد با اونها حرف زدن و درد دل کردن ...جوری حرف ميزد که که جگر آدم آتيش می گرفت

بعدم که بچه ها جمع شدن نمی دونم درد گوش يکی از اونهايی که باهامون بود چی گفت که اونم رفت سمت يکی از اون جنازه ها و بند کفن رو بازکرد

فقط  يک لحظه ديدم سه چهار تا از بچه ها گرفتنش تا لطمه به خودش نزنه

بعد از يکی دو ساعت تازه کمی آروم شديم . گروهی از بچه ها داشتن حرف زدند ؛ گروهی داشتن عکس می گرفتند و دنبال کار ماشين بودند بعضی ها رفتن تو اتوبوس تا استراحت کنند و بعد بيان کمک اتوبوسهامی دونستيم که تا صبح اونجاييم  اومد بهمون گفت : بعيد می دونم تا سالهای سال نماز شب تو طلائيه ؛ اونم تو اين حال و هوا  گيرتون بياد . هرکی هر چقدر ميتونه و حال داره بره يک گوشه برای خودش با خدا و شهدا حرف بزنه ؛ الکی  نچرخيد دور خودتون  ... بعدم خودش رفت جلوتر از اتوبوسها که آب صاف و زلال باشه وضو بگيره. من خودم حواسم بود کجا داره ميره می خواستم چيزی ازش بپرسم با فاصله ازش راه افتادم که يکدفعه ديدم تا اومد اب برداره يک صدايی اومد و بعدم از عقب افتاد رو زمين  ... رسيدم بالا سرش ديدم سينه اش داره خون مياد ... تا بچه ها جمع بشن و بفهمند که چی بوده ؛ گذاشتيمش پشت تويوتا و فرستاديمش بيمارستان .. بعدا فهميديم خورده بود تو سينه اش بالای قلبش بين استخوانهای قفسه سينه ... اصلا معجزه بود بهبود پيدا کردنش ... باباش تو بيمارستان گفت : يا ابا عبدالله ! داغ جوون ديدن رو خودت کشيدی و می دونی چقدر سخته  من ميرم نماز بخونم و برگردم ؛ يا شفاش بده ؛ يا صبر و تحمل به من بده به خود شهدا قسم که هنوز بيرون نرفته بود که بهوش اومد ؛ ولی باباش رفت برای نماز و شکر ...

بعد از اون جريان دکتر ها سينه زدن شديد و گريه کردن رو براش ممنوع کردن چون خونريزی داخلی می کرد و بعد دوباره بيمارستان ... ولی مگه ميشد اون رو منع کرد از اينها  ... هرسال اول محرم همه می گفتيم اروم بگير اونم می گفت : به وقتش خود خدا اروم ميکنه !! چی بهتر از اين که تو مجلس ارباب از دستان با کفايت مادرش جرعه نوش اين شهد انتقال باشم

خاطره از : هادی ...

التماس دعا  .................................................................... رفع الله راية العباس(ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ]

 
جمعه ٢٢ اسفند ۱۳۸٢
ما بدر و خيبر را در کربلای جبهه ها ديديم ....

يا حضرت عباس(ع) نگذار اين يكي هم مثل بچه هاي قبلي بميرد

آقاجان از راه دور آمدم . آمدم كه مرادم را بدهي ، نگذار دست خالي به وطن برگردم

يا حضرت عباس(ع) دخيلم ! اگر بچه ام پسر بود اسمش را به نام مبارك خودت عباس ميگذارم

عباس كريمي قهرودي به سال ۱۳۳۶ در روستاي قهرود در نزديكي هاي كاشان به دنيا آمد

در سال ۱۳۵۸ به سپاه پيوست و در سال ۱۳۵۹ جزو اولين كساني بود كه به كردستان عزيمت

كرد و بعدها مسوول اطلاعات عمليات سپاه مريوان شد  و به حدي دقيق بود كه حاج احمد

متوسليان به عنوان فرمانده تيپ عباس را بازو و چشم خود معرفي مي كرد .. بعدها به عنوان

مسوول اطلاعات عمليات تيپ حضرت رسول(ص) ؛ مشغول به خدمت مي شود كه  در همين

پست ؛ در عمليات فتح المبين از ناحيه پا مجروح مي گردد .

در مهر ماه سال ۱۳۶۱ ازدواج مي كند اما بيش از سه و نيم سال اين زندگي شيرين ، دوام

ظاهري نداشت  و شهادت آنرا جاودانی و معنوی کرد

بعد از شهادت بزرگ مرد عرصه جهاد و شهادت ؛ حاج محمد ابراهيم همت ، او پرچمدار و

فرمانده لشكر بيست و هفت حضرت رسول(ص) مي شود تا جاي شهيد همت را براي بسيجيان

و عاشقان پر کند

اما ديري نمي يابد كه او هم به خيل دوستان و رفقا مي پيوندد و در عمليات غرور آفرين بدر

با اصابت تركش به ديدار معبودش مي شتابد

بيست و سوم اسفند ماه ؛ شهادت سردار دشمن ستيز بدر ؛

شهيد حاج عباس كريمي

**************************************************************

 از فرمانده عاشورايي تيپ عاشورا نوشتن بيشتر از آنكه فكر مي كردم سخت بود

از هركجا شروع كردم ؛ به بن بست رسيدم ! اگر تمام آنچه مي دانستي و شنيده بودي و

نوشته بودند و خوانده بودي را هم در اينجا مي آوردي هنوز داشتي قلم فرسايي مي كردي

اما در همه اين طي مسير و فراز و نشيب دوران زندگي اين بزرگ مرد

دو چيز بيشتر از همه چيز ؛ خود مرا جذب كرد ( آدم بيشتر دنبال چيزي است كه ندارد )

اول قسمتي از وصيتنامه ؛ كه بدين شرح بود

خدايا ، چقدر دوست داشتني و پرستيدني هستي ! هيهات كه نفهميدم

چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد براي ديدار رب اش ؛ اما چه كنم كه تهي دستم ؟

خدايا تو قبولم كن .. دوست دارم وقتي شهيد ميشوم

جسدم پيدا نشود تا يك وجب از خاك اين دنيا را اشغال نكنم . خدايا مرا پاكيزه بپذير

دوم هم ؛ جمله رهبر عاشورايي در وصف فرزند برومندش مهدي بود كه :

درود بر روان پاك مومن صادق و انقلابي و فداكار و سردار شجاع كه عهد پايدار خود با خدا را

به سر آورد و خون پاك خود را نثار كرد و به فيض بي بديل شهادت نايل آمد

بيست وپنجم اسفند ماه ؛ سالروز شهادت فرمانده  عاشورايي لشكرعاشورا

شهيد مهدي باكري

 التماس دعا  ..............................................................................................................   رفع الله راية العباس(ع) 



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ]

 
شنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٢
خورشيد خيبر

سلام علی من تبع الهدی

در شهری که خالی از عشاق بود؛مردی آمد که شهر را ديوانه کرد . زمين را ديوانه کرد . زمان را ديوانه کرد

او که آمد از هر طرف عاشقی پيدا شد که از خويش برون آمد و کاری کرد

قصه همت بعضی صفحاتش مثل قصه خيلی های ديگر است و بعضی هايش فقط مال خود اوست

او هم وقتی به دنيا آمد ؛ مثل همه ما گريست . بچگی کرد . مدرسه رفت .

گاهی از معلمش کتک خورد و گاهی به دوستانش پس گردنی زد . بعضی تابستانها کار کرد

بعد از دبيرستان به دانشسرا رفت و معلمی کرد .

او هم ؛ قهر و عشق را با هم داشت . خنديد و خنداند . زندگی کرد . همراه شد و رفت و گرياند

تنها چيزی که او را در اين دور ماندنی کرد

راهی بود که به دلها باز کرد و عشقی بود که آفريد

  ۱۶ اسفند سالروز شهادت ؛ سردار قلبها و خورشيد خيبر

      حاج محمد ابراهيم همت

التماس دعا ......................................................................... رفع الله راية العباس(ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱:٠٠ ‎ب.ظ ]

 
یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٢
يا عمی العباس « ادرکنی »

يا كاشف الكرب عن وجه الحسين(ع)

آخرين شب راحت خوابيدن اهل حرم

ساعات آخر درد دل كردن و خنديدن قبل از اسيري رفتنه

اگه دلت رو سوار بر بال ملائك زمان كني ؛ تو هم مي توني اينها رو بشنوي

صدا و نجوا اهل حرم  ؛ صداي تپش قلب زينبين ؛ صداي لالايي طفل رباب ؛ صداي خود ارباب ؛صداي ملائک 

زينب ميگه فداي قد و بالاي عباس ..... لالايي رقيه صداي پاي عباس

طفلي مي گفت تو خيمه .... با هرکي خواب نداره

هــمه راحـت بخوابـيـد .... عــمـو جــونــم بـيـداره

رباب مــــيگه بــرايه .... طفـلي که شيـــر نداره

صبح که بشه عمو جونت ... مــيره و آب مـياره

ولي از همه حرفها قشنگتر ؛ صحبتهاي خواهر با برادره  ... حرفهاي زينب با عباس

زينب ميگه با عباس بشين کنار خواهر ... ديگه وقتي نمونده جون به فدات برادر

حسين من يه حسرت داره به جون خواهر ... دلم مي خواد که يکبار بهش بگي برادر

اما عباس ميگه زينبم ؛ از من اين رو نخواه ! براي اينكه

عباس مي گفت يكروزي وقتي كه بچه بودم ... يه حرفي مادرم زد شد همه وجودم

تــو شبهاي غريبي مهتاب تــو حسينه ... تو نوكر حسيني ؛ ارباب تو حسينه

پس خواهر به حرف عباس گوش ميده و از چيزي كه عباس مي خواد ؛ ميگه

زينب ميگه برادر بشين کنار خواهـــر ... مي خوام برات بگم از مصيبتهاي مادر

يکروز که مادرم با حسن اومد تو خونه ... ديدم که چادرش رو داداشم مي تکونه

آتـــيش گرفـته خونه ما هممون گرفـتـار ... امان از شعله ها و ضربه درب و ديوار

نديدي ، شب که بابام مادرم رو کفن کرد ... برا وداع آخــــر اشـــاره اي بـه مـن کرد

حسين مي خواست که صورت روي تنش بذاره ... ديدم که روي سينش يک گل لاله داره

ديگه تو فکر مي کني عباس مي تونه تحمل کنه و دم بر نياره  ؛ مگه غيرت عباس اجازه ميده

داداش از جاش بلند شد اما زبون گرفته ... خواهر نگو که ديگه چشمم رو خون گرفته

مي خوام فـداي باغ گل پژمرده باشم ... رقيه و اسيري ؛ مگه من مرده باشم

فردا که دست به شمشير ميبرم و ميبيني ... ببين که انتقام ه ؛ مادرم رو ميبيني

اما امان از ظهر عاشورا

هرچقدر عباس منتظر شد كه مولا اجازه جنگ و دست به شمشير بردن رو بده

اين اتفاق نيافتاد ... هر چقدر از جنگ و شهادت ياران ميگذشت چهره عباس

برافروخته تر و مصمم تر براي جنگ ميشد

اما ادب اجازه نميداد كه روي حرف برادر حرفي بزنه ... فقط ايستاده بود و منتظر اذن امام بود

وقتي هم كه قرار شد براي اب اوردن به ميدان بره با صد اميد و آرزو رفت ؛ اما نا اميد شد

اين بار عباس نا اميد شد و خجالت زده اهل حرم شد تا ديگه اجازه نده كسي كه اميد به عباس داره

نا اميد بشه و پيش اطرافيانش شرمنده و خجالت زده بشه آخه عباس ميدونه شرمندگي چه حالي داره

    به خدا گدايي خوبه در خونه اباالفضل ....

     دخيلک يا اباالفضل بو تراب

 التماس دعای فراوان



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۸:٢۳ ‎ب.ظ ]

 
پنجشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٢
اگر تو بخواي ميشه اين بدم خوبش كني ...

هوالکريم

من حر پشيمانم مولا آغوش كرم وا كن

اين مرده عصيان را با يك نگه احيا كن

   تو اکثر هيات ها مرسومه که ششم ماه محرم رو به حضرت قاسم بن الحسن(ع) اختصاص ميدن

 ولی ؛ وقتی که شب جمعه تا غروب جمعه مختص به آمرزش و بخشش است

پس چه بهتر که بزرگ مرد آمرزيده شده در دشت کربلا رو واسطه و امام قرار بديم و از زبون اون

با سالار  سپاه و امام کربلا حرف بزنيم ... ان شاء الله که ما رو هم با خيل بخشودگان و به کرم

و لطف خودشون  ببخشند و حريت و آزادگی از گناه بگيريم ....

آمدم به ره بار من گنه سيدي حسين العفو

گويد اين چنين حر رو سيه سيدي حسين العفو

سر فكنده ام چون كه رفته است ابروي من در بر تو اي مولا

امدم شها جان كنم فدا بهر رو نما تا شود رضا مادر تو اي مولا

تا كه من شدم سد راه تو قلب عترتت بشكست

آمدم دهم طوق بندگي دست زينبت دربست

رو زدم به تو در گذر ز من اي همه وفا اي اميد و ماُوايم

از تو ام خجل سيد الكريم روي خوش نشان داده اي به من با همه بديهايم

با كمند عشق خود بسته اي دست مرا

آبـــرو بخشيده اي ايــن دل پست مرا

گرچه من نالايق ات هستم حسين

هر چه هستم عاشقت هستم حسين

مي كني خوبي به من گرچه من بد كرده ام

با جسارت آمدم ره به تو سد كرده ام

گرچه خون كردم دل زينب ولي

بگذر از من يا حسين بن علي

تو مرا شمعي و من بر سرت پروانه ام

آرزو باشد مرا اي مي و پيمانه ام

گرد شمع روي تو بي سر شوم

آنقدر سوزم كه خاكستر شوم

 

التماس دعا  ..................................................................................  رفع الله راية العباس(ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ]

 
دوشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٢
آمد ان يار ... ياران را چه شد

 

 يا رب الحسين ...

 

   صدای زنگ اشتران کاروان رو می شنوی که توی صحرای گرم نينوا پيچيده ؛

گودال آب رو می بينی که آرام در سايه افتاب گرم محرم الحرام آسوده خفته

چشمهای فرات رو ببين که داره آهسته باز ميشه ...  فرود آمدن کاروان رو نظاره کن

چشم و گوش دلت رو کمی باز کنی می تونی ببينی

اين کسی که جوانان بنی هاشم دورش را احاطه کردند « عمه محمل نشين سادات » است

زنيب(س) دست در دست علی اکبر(ع) و پای بر زانوان علمدار  در حال پياده شدن است ...

 کمی آنطرف تر ؛ خانوم رباب در حال پياده شدن است و علی اصغر(ع)

را در آغوش دارد ... رقيه  و سکينه و ديگر بچه ها هم در حال پياده شدن هستند

 اما خود ارباب در گوشه ای ايستاده و  داره اين  صحنه ها رو نگاه ميکنه و

اشک ميريزه ....  آخه حسين (ع) داره چند روز بعد رو هم ميبينه

اون زمانی رو که خواهر همه رو سوار رو بر ناقه های عريان کرده و اينبار بايد

تک و تنها سوار بر محل شود ... نه علی اکبری که دست بگيرد .. نه عباسی

که که زانو زند برای رکاب خواهر و نه جوانانی برای محافظت از زينب (س)

 

يک زينب و يک کاروان ...

اگر دوست داشتيد  روضة الشهدا ( وروديه ) رو گوش بديد ... از من که بدجوری دل برده

 



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ]

 
جمعه ۱ اسفند ۱۳۸٢
عجل علی ظهورک ای بانی محرم ..

 

  بسم الله الرحمن الرحيم

هر كسي بزم عزايي مي چينه

صاحب عزا دم در مي شينه

اگه باز باشه كسي چشم دلش

مهدي صاحب زمون رو مي بينه

مي دونم داري ز غم دل خوني

مي دونم اين روزا كربلا مي ري

روز و شب زمزمه داري اقا جون

روضه جد غريبو مي خوني

چي ميشه ما رو شريك غم كني

ما رو هم محرم اين حرم كني

چي ميشه به سينه هاي ما همه

عشق و سوز و معرفت كرم كني

مي دونم با مادرت هم ناله اي

به ياد آب آور علقمه اي

ي دونم با زينبت توهمدلي

به ياد رقيه سه ساله اي

اي كه هستي به حسين نور دو عين

از غم او شده اي به شور و شين

وقتي كه وارد كربلا ميشي

هي ميگي غريب حسين غريب حسين

يا رب ... ان تجعـل اوقاتي من الليل و نهار بذکرک معـموره و بخدمتک موصوله ....

التماس دعا   .................................................................................. رفع الله راية العباس (ع)

[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٩:٥۸ ‎ق.ظ ]

[ خانه ] [ آرشيو ] [ پست الكترونيكي ] [ پرشين بلاگ ]