شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

 سلام دادم و اکنون جواب میخواهم



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ]

 
شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠
می میرم از بی قراری ....

تویــــی که ماه آسمون عشقی
به روی سینه ها نشون عشقی
به روی کویـــــر دلهـــــای تشنه
همه طـــراوت بارون عشــــقی

دیــــوونگی عاشق از قدیمه
در خــــونه ی تو خود حطیمه
کسی که ما رو میبینه میدونه
که آقـــای غریبمـــون کریمه

میمیـــــرم از بیقراری آقام آقام
که تو هنوز حرم نداری آقام آقام

دلم شد از خوشی فراری آقام آقام
که تو هنـــــوز حرم نداری آقام آقام

منـــــو دل و آه و زاری آقام آقام
که تو هنوز حرم نداری آقام

 



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٥:٤۱ ‎ب.ظ ]

 
جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
ازدحام

سلام و صلوات خدا بر شما ای رسول خدا

سلام و صلوات خدا بر خانواده شما

این روزها در خانه های پیروان و محبّان شما ازدحام است

هر کسی در حدّ وسع خودش کاری می کند

یکی نذری می دهد

یکی آشپزی می کند

یکی در حدّ توانش پول می دهد

یکی خانه اش را سیاهپوش کرده و پذیرای عزاداران شماست

یکی که مال و مکنتی ندارد ، کارگری می کند برایتان

یکی دیگر گریه می کند

آن یکی نوحه و روضه و مرثیه می خواند و...

این ازدحام به برکت محبّت و ولایت شماست

این خانه ها ، خانه های شماست

این خانه ها ، خانه های فرزندان شماست

ولی یکبار دیگر هم در خانه فرزندان شما ازدحام شده بود

ولی آنها با هیزم آمده بودند

با تازیانه آمده بودند

با شمشیر آمده بودند

به جای دلداری بازماندگان شما ، سیلی زدند...

اللّهمّ اجعل محیای محیا محمّد و آل محمّد و مماتی ممات محمّد و آل محمّد

روز دیگری هم بود که این ازدحام تکرار شد

عصر عاشورا ، خیمه های اباعبدالله...

هزاران نفر به سمت خیمه ها و زنان و کودکان حمله کردند

دوباره با آتش ، با سیلی ، با تازیانه...

مسجد شریف نبوی

رفع الله رایة العباس(ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٧:۳۱ ‎ب.ظ ]

 
جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
سلام ای عشق من

عصر عاشورا ، ارباب تنها شده است

یارانش را به اسم صدا می زند:

" مسلم ، حبیب ، زهیر ، بریر ..."

"شما را چه شده که می خوانم تان ، ولی جوابم را نمی دهید؟! "

و صدایی در گوش ملک و ملکوت می پیچد :

" هل من ناصر ینصرنی؟"

"هل من ذاب یَذُبُ عن حرم رسول الله؟"

از دور صدای کف و هلهله می آید...

دود مشعل ها بلند می شود...

***

رسم است که صاحب منصبان به استقبال لشگریان فاتح می روند

" جوانان بنی هاشم بیایید ! اصحاب برخیزید ! برای استقبال صف بکشید "

لشگری که کوفه و شام را فتح کرده ، حالا به قرارگاه برگشته

بی قراری ها شروع می شود...

زنان و کودکان مثل برگ خزان خود را از ناقه ها به پایین می اندازند

هر یک به جستجوی قبر عزیزی

راستی زینب جان ! لازم نیست زیاد دنبال قبر برادر بگردی

همان جا ، نزدیک همان ...

نزدیک همان گودالِ ...

پر از سنگ...

پر از تیغ شکسته ...

همان جا که دستی بر خاک نوشته :

هذا قبر حسین بن علی قتلوه عطشاناً

همه هجوم می آورند ، بچه ها زبان گرفته اند ، عمه ها می خواهند آرام کنند این زن و بچه ها را

سکینه گم شده انگار ...

قبر بزرگی آن حوالی است

با خود می گویند : بابا که عمو را از علقمه نیاورد ، پس این قبر ...

مزار کدام جوان رشیدی است؟!

آه قاسم ! زیر دست و پای لشگر و اسبها ...

اما انگار یک قبر گم شده است !

می شمارند ، یک قبر کم می آید ...

باز هم می شمارند ، باز هم یک قبر کم است ...

مادر علی اصغر دوباره بی تاب شده ...

"قبرت کجاست پسرم که بیایم به قدر 40 روز جدایی ، برایت لالایی بخوانم؟!"

نجوایی می گوید : در آغوش سینه پدر جایش راحت است  ...

آن سو تر ، دختری تنها در میان نخل ها راه می رود

باران اشک ، دیدش را تار کرده ...

دنبال عمویش می گردد ، با عمو حرف می زند :

" عمو ! ببخش "

"آخر عموجان ! بچه ها از عطش داشتند پرپر می زدند "

" عمو ! ببخش "

" عمو ! چشمهای علی نیمه باز مانده بود... "

" عمو ! تو شرمنده اهل حرم شدی ، من شرمنده بابا شدم ... آن وقتی که کمرش شکست"

دختر با خود زمزمه می کند تا اینکه از پشت یک نخل منظره ای هولناک پدیدار می شود

انبوهی تیر می بیند ، دریایی از تیر ...

و پاره های یک مشک ...

و قبری کوچک ...

***

سلام ای تشنه لب

سلام ای بی کفن

رسیده اربعین

سلام ای عشق من...

 

رفع الله رایة العبّاس (ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ]

 
دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
در آرزوی دیدن رویت دلم خوش است ...

یک قافله عاشق به قافله سالاری زینب(س) باز به کربلا رسیده است

این بار یک اربعین گذشته است

از  رقیه و طهورا و صفورا (علیها السلام ) نیز دیگر خبر نیست

یکی به کنج خرابه ماند و دو دیگری در آغوش هم در همان شام غریبان از ترس مردند

رباب(س) شاید دیگر فقط دل به همان گهواره باز پس گرفته شده دارد

سکینه انگار دیگر روی برگشتن ندارد ! هرچه نباشد او مشک را به دست عمو داد

نجمه خاتون شاید می بایست به دنبال عبدالله باشد و تازه عروسش به دنبال قاسم

شاید هم باید همه بروند علقمه تا سقا را بیاورند به خیمه ها

آخر او را به وقت رفتن برای آوردن آب ، هیچکس ندید ... و با اهل خیمه وداع نکرد 

حتی زینب هم عباس را ندید و این داغ در آغوش کشیدن علمدار تا اربعین ماند

اما همه به هنگام رسیدن ، چون برگ خزان ازبالای ناقه های کاروان ،  به زمین امدند

و فقط به دنبال یک قبر می گشتند

و آنهم فقط حسین بود

اما شاید دو نفر صدایشان در آن هیاهوی عزاداری از دیگران بیشتر بود

یکی رباب بود و دیگری زینب

رباب همه با این سخن ارام میکرد که : 

کمی آهسته تر ... آرام باشید  ...  قبر را فشار ندهید  ... !!!

آخر از امام سجاد(ع) شنیده بود که

علی اصغر را روی سینه پدر خوابانده و دفن کرده است

حالا او  بود و عاطفه مادری .... او بود و  همسر و فرزندی در یک مدفن

شاید خاطرات پیدا کردن سر طفل شیرخوارش در عصر عاشورا  را مرور میکرد

یا شاید  دوباره بدن اربا اربای حسین را بعد از تاختن اسبان می دید  

واااااااااای  .....

اما زینب باز هم باید صبر کند

او این بار هم باید آخر از همه با برادر  باشد

همه چشم به صبر زینب دارند .. همه آرامش از او میگیرند

و اوست که باید دوباره با همان صدای خسته و  بغض در گلو مانده اش

کاروان را به ارامشی سخت دعوت کند 

وااااااااای .........

اما زینب(س) هم حرف دارد ...

برادر جان  ... یادگار علی وفاطمه

میوه دل پیامبر و شبیه ترین برای من به حسن

آن روز در قتلگاه آمدم که جان دهم ، نشد !

آمدم که سپر بلایت شوم ،  نشد !

آمدم که در برت بنشینم ، نشد !

آمدم که رخت بوسم ، نشد !

آمدم که از زمین بر گیرمت ، نشد!

آمدم تا سایه ی تن  بی سر زیر تیغ آفتاب باشم ، نشد

از تمام تنت برای من یک بدن اسب تاخته ماند و  سری که بر نی بود و بوسه بر همان رگهای بریده !

هر چه کردم نشد که بمانم  ، نشد!

نشد که حتی امانتدارت باشم .... نبودم !

تو مپرس که سه ساله ام چه شد؟

همانگونه که من  از طفلانم به عاشورا از تو سوالی نکردم !

تو مپرس از روی نیلی و ضربت سیلی و معجر خاکی در عصر عاشورا !

همانگونه که من از انگشت و اگشترت نپرسیدم !

اما من این بار امده ام که جان دهم

که جان میدهم  ... که میشود

که آخر هم شد

 

با  همین روضه ها 
با همین دل سرگشته در صحرای کربلا
به نیابت از همه دوستان و بزرگواران 
اربعین ، در کربلا ، دعاگوییم
یا علی  

رفع الله رایة العباس(ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ٢:۱٠ ‎ب.ظ ]

 
یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
کردی هلالم ای هلال ابروی من

چون تو ای لاله در این دشت گلی پرپر نیست

و از این پیر جوان مرده کمانی تر نیست

دست و پایی ؛ نفسی ، نیمه نگاهی ، آهی

غیر خونابه مگر ناله در این حنجر نیست

در کنار تو ام و باز به خود می گویم

نه حسین ! این تن پوشیده به خون اکبر نیست

هر کجا دست کشیدم ز تنت گشت جدا

از من آغوش پر و از تو تنی دیگر نیست

دیدنی گشته اگر دست و سر و سینه تو

دیدنی تر ز من و خنده آن لشگر نیست

استخوانهای تو و پشت پدر هر دو شکست

باز هم شکر ، کنار من و تو مادر نیست

حسن لطفی  !؟

سالهای قبل با همین شعر کربلایی شدیم
ان شالله باز هم روزی مان شود

رفع الله رایة العباس(ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ]

 
پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
زجاده هاله گرد و غبار می آید

ز جاده ، هاله ی گرد و غبار می آید

گمانم از ره دوری سوار می آید

بیا نگاه کن این چشم اشکبارم را

چگونه با غم هجران کنار می آید

نیامدی و دوباره دلم شکست آقا

ببین که سیل اشک چه بی اختیار می آید

اگر به درد ظهورت نخورد  زنده ی من

بگو که مرده ام آیا به کار می آید

به خاطردل پر خون توست ، می دانم

غروب جمعه اگر غصه دار می آید

 

رفع الله رایة العباس(ع)



[ ] :: [ نوشته شده توسط : خیبرشکن ] :: [ساعت : ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ]

[ خانه ] [ آرشيو ] [ پست الكترونيكي ] [ پرشين بلاگ ]